تبلیغات  ترجمه
بازی آنلاین  ترجمه پیش بینی ساخت وبلاگ

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

نمایش نتایج: از شماره 1 تا 9 از مجموع 9

موضوع: داستان و حرف های پند آمیز

  1. #1
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    موافقت داستان و حرف های پند آمیز

    سلام حرف ها و داستانای پند آمیز رو دوست دارم اینجا بزارم
    شما هم اگه دوست داشتید میتونید اینجا حرف ها و داستانای پند دارتونو اینجا بزارید
    ممنون

  2. ترجمه تبلیغات
  3. #2
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    ﺍﺯبزرگی ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ:
    ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺍﻗﺒﻪ ﻭ ﺗﻮﺟﻪ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ، چه بدست ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺍﯼ؟
    ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ: ﻫﻴــﭻ ...!
    ﺍما، ﺑﻌﻀﯽ چیزﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ؛
    ﺧﺸﻢ، ﻧﮕﺮﺍﻧﯽ ﻭ ﺍﺿﻄﺮﺍﺏ، ﺍﻓﺴﺮﺩﮔﯽ، ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻋﺪﻡ ﺍﻣﻨﯿﺖ ﻭ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﭘﯿﺮﯼ ﻭ ﻣﺮﮒ ...
    ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎ ﺑـه دﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﺣﺎﻟماﻥ ﺧﻮﺏ می شوﺩ؛
    ﮔﺎﻫﯽ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍدن ها ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺁﺳﻮﺩﻩ و راحت مان می کند ...

  4. #3
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    میدونی اعتماد به خدا یعنی چی؟

    ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﻋﻠﻴﻪ ﺳﻼﻡ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﺍﻱ ﭘﺮﺳﻴﺪ :
    ﺩﺭ ﻣﺪﺕ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ ﭼﻘﺪﺭ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ؟

    ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ

    ﭘﺲ ﺍﻭ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻭ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﺍﻱ ﻛﺮﺩ ......
    ﻭ ﺳﻪ ﺩﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻫﻤﺮﺍﻫﺶ ﻧﻬﺎﺩ!!!

    ﺑﻌﺪﺍﺯ ﮔﺬﺷﺖ ﻳﻚ ﺳﺎﻝ .......

    ﺣﻀﺮﺕ ﺳﻠﻴﻤﺎﻥ ﺟﻌﺒﻪ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻛﺮﺩ ﻭ ﺩﻳﺪ
    ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻭﻧﻴﻢ ﺩﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺧﻮﺭﺩﻩ !!

    ﭘﺲ ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ ﺍﺯ ﻣﻮﺭﭼﻪ ﭘﺮﺳﻴﺪ ﭼﺮﺍ ؟

    ﻣﻮﺭﭼﻪ ﮔﻔﺖ : ﭼﻮﻥ ﻭﻗﺘﻴ ﻜﻪ ﻣﻦ ﺁﺯﺍﺩ ﺑﻮﺩﻡ ﺍﻃﻤﻴﻨﺎﻥ داشتم ﺧﺪﻭﺍﻧﺪ
    ﺭﻭﺯﻱ ﻣﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﺩ ﻭ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻧﻤﻴﻜﻨﺪ ...

    ﻭﻟﻲ ﻭﻗﺘﻲ ﺗﻮ ﻣﺮﺍ ﺩﺭ ﺟﻌﺒﻪ ﻧﻬﺎﺩﻱ ،
    ﺑﻴﻢ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻛﻪ ﺷﻤﺎ ﻣﺮﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻛﻨﻲ!!!
    ﭘﺲ ﺩﺭ ﺧﻮﺭﺩﻧﻢ ﺍﺣﺘﻴﺎﻁ ﻛﺮﺩﻡ ﺗﺎ ﺑﺘﻮﺍﻧﻢ ﻳﻜﺴﺎﻝ ﺩﻳﮕﺮ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺗﻐﺬﻳﻪ ﻛﻨﻢ !!!
    (البته تو این داستان که دیدم یه سوال واسه خودم پیش اومد اونم اینکه مورچه باز به این فکر نکرده که خدا تو هر شرایطی روزیشو میده مثل اون موجود کوری که ته دریا تو دل یه سنگ بوده )
    بازم مفهوم داستان همون اعتماد بخداس که واسم قشنگ اومد گفتم اینجامم بزارمش تا اونایی که دوسش دارن بخونند

    ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ می فرمایند :
    ﻫﻴﭻ ﻣﻮﺟﻮﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺍﻱ ﺑﺮ ﺭﻭﻱ ﺯﻣﻴﻦ ﻧﻴﺴﺖ ﻣﮕﺮ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺑﺮﺧﺪﺍست روزی آن........

    ماهيان ازآشوب دريا به خدا شكايت بردند،درياآرام شد وآنهاصيد تور صيادان شدند!!!!
    آشوبهاي زندگي حكمت خداست.ازخدا،دل آرام بخواهيم،نه درياي آرام!!!

    دلتان همیشه آرام.....

  5. #4
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﺍﺯ ﺣﻀﺮﺕ ﻣﻮﻻﻧﺎ، ﺗﻘﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﺳﺮﻭﺭﺍﻥ ﮔﺮﺍﻣﯽ

    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﻴﭽﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻛﺸﺖ ﻛﻪ ﺁﻥ ﺑﺰ ﭼﺎﻻﻙ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﺑﭙﺮﺩ ﻧﺸﺪ ﻛﻪ ﻧﺸﺪ .
    ﺍﻭ ﻣﻲﺩﺍﻧﺴﺖ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﺍﻳﻦ ﺑﺰ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻫﻤﺎﻥ ﻭ ﭘﺮﻳﺪﻥ ﻳﻚ ﮔﻠﻪ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪ ﻭ ﺑﺰ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺁﻥ ﻫﻤﺎﻥ .
    ﻋﺮﺽ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻗﺪﺭﻱ ﻧﺒﻮﺩ ﻛﻪ ﺣﻴﻮﺍﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺍﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺑﮕﺬﺭﺩ … ﻧﻪ ﭼﻮﺑﻲ ﻛﻪ ﺑﺮﺗﻦ ﻭ ﺑﺪﻧﺶ ﻣﻲﺯﺩ ﺳﻮﺩﻱ ﺑﺨﺸﻴﺪ ﻭ ﻧﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩﻫﺎﻱ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﺨﺖ ﺑﺮﮔﺸﺘﻪ .
    ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺩﻳﺪﻩﺍﻱ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﻣﻲﮔﺬﺷﺖ ﻭﻗﺘﻲ ﻣﺎﺟﺮﺍ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﭘﻴﺶ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ :
    ﻣﻦ ﭼﺎﺭﻩ ﻛﺎﺭ ﺭﺍ ﻣﻲﺩﺍﻧﻢ . ﺁﻧﮕﺎﻩ ﭼﻮﺏ ﺩﺳﺘﻲ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻓﺮﻭ ﺑﺮﺩ ﻭ ﺁﺏ ﺯﻻﻝ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﮔﻞ ﺁﻟﻮﺩ ﻛﺮﺩ .
    ﺑﺰ ﺑﻪ ﻣﺤﺾ ﺁﻧﻜﻪ ﺁﺏ ﺟﻮﻱ ﺭﺍ ﺩﻳﺪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺁﻥ ﭘﺮﻳﺪ ﻭ ﺩﺭ ﭘﻲ ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﮔﻠﻪ ﭘﺮﻳﺪ .
    ﭼﻮﭘﺎﻥ ﻣﺎﺕ ﻭ ﻣﺒﻬﻮﺕ ﻣﺎﻧﺪ .
    ﺍﻳﻦ ﭼﻪ ﻛﺎﺭﻱ ﺑﻮﺩ ﻭ ﭼﻪ ﺗﺄﺛﻴﺮﻱ ﺩﺍﺷﺖ؟
    ﭘﻴﺮﻣﺮﺩ ﻛﻪ ﺁﺛﺎﺭ ﺑﻬﺖ ﻭ ﺣﻴﺮﺕ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺟﻮﺍﻥ ﻣﻲﺩﻳﺪ
    ﮔﻔﺖ :
    ﺗﻌﺠﺒﻲ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺗﺎ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﻮﻱ ﺁﺏ ﻣﻲﺩﻳﺪ، ﺣﺎﺿﺮ ﻧﺒﻮﺩ ﭘﺎ ﺭﻭﻱ ﺧﻮﻳﺶ ﺑﮕﺬﺍﺭﺩ .
    ﺁﺏ ﺭﺍ ﻛﻪ ﮔﻞ ﻛﺮﺩﻡ ﺩﻳﮕﺮ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﺍ ﻧﺪﻳﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺟﻮﻱ ﭘﺮﻳﺪ .
    ﭼﻪ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻭ ﺍﺯ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺷﺘﻦ ﻭ ﭘﺮﯾﺪﻥ ﺗﺎ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﻣﻌﺒﻮﺩ ﻭ ﻣﻌﺸﻮﻕ

    ﺭﻗﺺ ﺁﻧﺠﺎ ﮐﻦ ﮐﻪ “ ﺧﻮﺩ ” ﺭﺍ ﺑﺸﮑﻨﯽ
    ﭘﻨﺒﻪ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺭﯾﺶ ﺷﻬﻮﺕ ﺑﺮﮐﻨﯽ

    ﺭﻗﺺ ﻭ ﺟﻮﻻﻥ ﺑﺮ ﺳﺮ ﻣﯿﺪﺍﻥ ﮐﻨﻨﺪ
    ﺭﻗﺺ ﺍﻧﺪﺭﺧﻮﻥ “ ﺧﻮﺩ” ﻣﺮﺩﺍﻥ ﮐﻨند

  6. #5
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    سلام اولا ایام تسلیت بويژه رحلت پیامبر بزرگمون حضرت محمد (ص) اگه دست به دعا بردین محتاجای دعا رو هم فراموش نکنین مریضا بدبخت بیچاره ها گنه کارا زندانیا و... اخرش منم بی نصیب نزارین خداوند خیرتان دهاد و عاقبت بخیر بشین ان شاء الله
    یه کتاب داستان کوتاه دوستم بهم هدیه کرده یکی شو خوندم گفتم شما هم بخونید کتاب تو تویی!

    دو روز مانده به پايان جهان ، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است . تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود .
    پريشان شد و آشفته و عصباني ، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .
    داد زد و بد و بيراه گفت ، خدا سكوت كرد . آسمان و زمين را به هم ريخت ، خدا سكوت كرد . جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت ، خدا سكوت كرد .
    به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد ، خدا سكوت كرد . كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد .


    خدا سكوتش را شكست و گفت :
    «عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت . تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي،تنها يك روز ديگر باقي است. بيا و لااقل اين يك روز را زندگی کن. »
    لا به لاي هق هقش گفت: « اما با يك روز ! با يك روز چه كار مي توان كرد !؟ »


    خدا گفت : « آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزار سال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد ، هزار سال هم به كارش نمي آيد .»
    و آنگاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : « حالا برو و زندگي كن .»
    او مات و مبهوت، به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد .


    اما مي ترسيد حركت كند ، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد .
    قدري ايستاد...
    بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد . بگذار اين يك مشت زندگي را مصرف كنم .
    آن وقت شروع به دويدن كرد زندگي را به سر و رويش پاشيد ، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود ، مي تواند بال بزند ، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد ، مي تواند...


    او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد ، زميني را مالك نشد ، مقامي را به دست نياورد اما ...
    اما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد . روي چمن خوابيد . كفش دوزكي را تماشا كرد .
    سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد .


    او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد ، لذت برد و سرشار شد و بخشيد ، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد .
    او همان يك روز زندگي كرد
    اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند :
    « امروز او در گذشت ، كسي كه هزار سال زيسته بود ! »

    داستانشو از اینترنت یه سرچ زدم تا خودم ننویسم [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  7. #6
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    سلام فقط خدا
    یه کتاب داستان کوتاه دوستم بهم هدیه کرده یکی شو خوندم گفتم شما هم بخونید کتاب تو تویی!
    راستش بخوان من به این نکته رسیدما این نکته که تو داستان بیان میشه
    تا بحالا زیاد از خدام که خیلی مهربونه خواستم و خیلی از خیلی بهم بیشتر داده ولی بعضی وقتا یادم رفته ازش تشکر کنم بخاطر اینکه بهم اون چیزای که خواستمو بده
    اره واقعا باید هر روز سر خضوع بیاریم پایین و بخاک بمالیم غرورمونو جلو بزرگترین حقیقتمون و ازش بخاطر همه چیزهای که تا به امروز و اینده داده و خواهد داد کمال سپاسگزاری و تشکر رو بکنیم
    بگیم خدا رو شکر دوباره مبینیم خدا رو شکر دوباره نفس میکشیم خدا رو شکر دوباره راه میریم
    خدا رو شکر دوباره میبینیم
    خیلی تشکرا
    خدایا خیلی خیلی ممنون از همه چیز خیلی ممنونتم سعی کنیم سپاسگزار خدا باشیم

    داستان خدایا شکر

    روزی مردی خواب عجیبی دید !
    دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنگاه نگاه میکند .هنگام ورود ، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تند تندنامه های را که توسط پیکها اززمین میرسند ،باز میکنندوداخل جعبه میگذارند .

    مرد از فرشته پرسید : شما چه کار میکنید ؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد ، گفت : این جا بخش دریافت است و ما دعاها و درخواست های مردم از خداوند را ، تحویل می گیریم .

    مردکمی جلوتررفت،بازتعدادی از فرشتگان رادیدکه کاغذهایی را داخل پاکت میگذارند وآنها راتوسط پیکهایی به زمین میفرستند . مرد پرسید : شماها چه کار می کنید ؟ یکی از فرشتگان با عجله گفت : این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمت های خداوند را برای بندگان به زمین میفرستیم .

    مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته است .
    مرد با تعجب پرسید : شما چرا بیکارید؟
    فرشته جواب داد : اینجا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده ، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند. مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

    فرشته پاسخ داد : بسیار ساده ،

    فقط کافیست بگویند :خدایا شکر


    عشق وسپاسگزاری میتواند اعجاز کند ودریاها را از هم بشکافد وکوهها را حرکت دهدوبیماری ها را شفا دهد .دکتر جان دمارتینی


    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]

  8. #7
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    با تشکر از استادم بابت ارسال این داستان قشنگ
    مادر بزرگ تعریف میکرد
    :

    نمك، سنگ بود. برنجِ چلو را ساعتى با نمك‌سنگ مى‌خوابانديم تا كم‌كم شورى بگيرد

    غذا را چند ساعتى روى شعله‌ى ملايم چراغ خوراك‌پزى مى‌نشانديم تا جا بيفتد

    يخ‌كرده و تكيده كنار علاءالدين و والور مى‌نشستيم تا جان‌مان آرام گرم شود

    عكسِ يادگارىِ توى دوربين را هفته‌اى، ماهى به انتظار مى‌نشستيم تا فيلم به آخر برسد و ظاهر شود

    آهنگِ تازه‌ى آوازه‌خوان را صبر مى‌كرديم تا از آب بگذرد و كاست شود و در پخشِ صوت بخواند

    قلك داشتيم؛ با سكه‌ها حرف مى‌زديم تا حسابِ اندوخته دست‌مان بيايد

    حليم را بايد «حليم» مى‌بوديم تا جمعه‌ى زمستانى فرا رسد و در كام نشيند

    هر روز سر مى‌زديم به پست‌خانه، به جست و جوىِ خط و خبرى عاشقانه، مگر كه برسد

    گوش مى‌خوابانديم به انتظارِ زنگِ تلفنِ محبوب: شبى، نيمه‌شبى، بامدادى، گاهى، بى‌گاهى؛

    انتظار معنا داشت
    دقايق «سرشار» بود

    هر چيز يك صبورى مى‌خواست تا پيش بياید

    زمانش برسد. جا بيفتد. قوام بيايد: غذا، خريد، تفريح، سفر، خاطره، دوستى، رابطه، عشق

    "انتظار" مارا قدردان ساخته بود.....

  9. #8
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    سلام داستان الماس از کتاب تو تویی! خوندم و از اینترنت کپیش کردم متنشو

    کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته اند ، با کشف الماس به ثروتی افسانه ای دست یافته اند.
    او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود. بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه اش را به زارعی دیگر فروخت و عازم سفر شد.
    او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در اقیانوس غرق می کند.
    اما زارع جدیدی که مزرعه او را خریده بود، روزی در کنار رودخانه ای که از وسط مزرعه می گذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت. او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد.
    مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند.
    مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند ، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد!


    در وجود هر یک از ما معدنی از الماس وجود دارد که نیاز به صیقل دارد؛ معمولا آنچه که می خواهیم، هر آنچه آرزوی رسیدن به آن را داریم و بالاخره تحقق همه آرزوهایمان در اطرافمان قرار دارد، اما افسوس که متوجه آن نمی شویم. در حالی که می بایست آستین ها را بالا زد و با برنامه ریزی و تلاش و کوشش صحیح الماس وجودیمان را جلا ببخشیم.

  10. #9
    کاربر آشنا
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    انتخاب نمی کنم
    محل سکونت
    انتخاب نمی کنم
    ارسال ها
    394
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    3580
    قدرت امتیاز دهی
    20

    پیش فرض پاسخ : داستان و حرف های پند آمیز

    دست ابجیم درد نکنه با این داستان قشنگش که واسم خوند

    روزي شاگردان نزدحکيم رفتند و پرسيدند: استاد ، زيبايي انسان درچيست؟
    حکيم 2 کاسه کنار شاگردان گذاشت
    وگفت: به اين 2 کاسه نگاه کنيد
    اولي از طلا درست شده و درونش زهر است
    و دومي کاسه اي گليست ودرونش آب گواراست،
    شما کدام رامي خوريد؟
    شاگردان جواب دادند: کاسه گلي را.

    حکيم گفت: آدمي هم همچون اين کاسه است.
    آنچه که آدمي را زيبا مي کند درونش واخلاقش است.
    درکنارصورتمان بايد سيرتمان را زيبا کنيم!!

موضوعات مشابه

  1. داستان غم انگیز خودکشی نوجوان۱۷ساله
    توسط M.O.B.I.N در انجمن ادبیات داستانی
    پاسخ ها: 10
    آخرين ارسال: 17-09-2013, 19:57
  2. کشف ریز قاره گمشده باستانی
    توسط M.O.B.I.N در انجمن تاریخ
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 26-02-2013, 10:58
  3. استخدام حسابدار,فروشنده و کارمند در شرکت شونیز
    توسط Stamford در انجمن اخبار استخدامی
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 20-02-2013, 15:02
  4. داستان قشنگ و پند آمیز : شیطان و نمازگذار
    توسط M.O.B.I.N در انجمن ساير موضوعات مذهبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 25-10-2012, 17:14
  5. گلستان ؛ سرزمین غارهای شگفت انگیز
    توسط Stamford در انجمن استان های شمالی ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 08-03-2012, 23:31

برچسب برای این موضوع

این مطلب را به اشتراک بگذارید

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تماس با مدیریت سایت پژوهشگران جوان ایران
جهت ارتباط با مديریت سایت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : Admin@pjiran.ir
Email : Ads@pjiran.ir
طراحي شده توسط : پژوهشگران
لينک هاي مرتبط با سایت پژوهشگران جوان

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.1