تبلیغات  ترجمه
بازی آنلاین  ترجمه پیش بینی ساخت وبلاگ

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

صفحه 1 از 20 12311 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 191

موضوع: راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

  1. #1
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    زندگي را به تمامي زندگي كن.

    در دنيا زندگي كن بي آنكه جزيي از آن باشي.همچون نيلوفري باش در آب ، زندگي در آب ، بدون تماس با آب ، زندگي به موسيقي نزديك تر است تا به رياضيات. رياضيات وابسته به ذهن اند و زندگي در ضربان قلبت ابراز وجود مي كند ، زندگي سخت ساده است ، خطر كن و وارد بازي شو ،چه چيزي از دست مي دهي؟ با دستهاي تهي آمده ايم و با دستهاي تهي خواهيم رفت.


    چيزي نيست كه از دست بدهيم، فرصتي بسيار كوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشيم، تا ترانه اي زيبا بخوانيم، و فرصت به پايان خواهد رسيد.

    آري، اين گونه است كه هر لحظه غنيمتي است ، زندگي به هيچ روي اسرارآميز نيست. زندگي بر هر برگ، هر درخت، بر تك تك شنهاي ساحل دريا نوشته شده است. زندگي در هر يك از انوار زرين آفتاب گنجانيده است.

    به هر چه بر مي خوري زندگي است، با تمام زيبايي اش ، واقعي تر زندگي كن.نقاب ها را كنار بگذار.آنها بر قلبت سنگيني مي كنند. همه رياكاري ها را كنار بگذار. عريان باش. البته خالي از دردسر نخواهد بود، اما همين دردسر ارزش آن را دارد، زيرا تنها پس از آن دردسر است كه رشد پيدا مي كني و بالغ مي شوي. هر لحظه با گذشته وداع كن. در دنياي ناشناخته بمير تا به دنياي ناشناخته راه يابي، با مردن و لحظه به لحظه تولد يافتن خواهي توانست زندگي را زندگي كني و مرگ را نيز هم ، تلاش نكن كه زندگي را بفهمي، زندگي را زندگي كن ، تلاش نكن عشق را بفهمي، عاشق شو . بگذار اين قاعده اساسي زندگي باشد، يكي از اساسي ترين قواعد اينه كه هر چه نسبت به خودت باشي ، نسبت به ديگران هم همان خواهي بود. اگر خود را دوست بداري، ديگران را هم دوست خواهي داشت. زندگي فقط فرصتي است براي تعالي، براي بودن، براي شكوفا شدن. زندگي به خودي خود خالي است. تا وقتي خلاق نباشي قادر نخواهي بود آن را با رضايت خاطر پر كني. تو نغمه اي در دل داري كه بايد سراييده شود و رقصي كه بايد به اجرا در آيد.


    مرگ تنها براي كساني زيباست كه، زيبا زندگي كرده اند ، از زندگي نهراسيده اند و شهامت زندگي

    كردن را داشته اند ، كساني كه عشق ورزيده اند، دست افشانده اند، و زندگي را جشن گرفته اند .





    پس هر لحظه را به گونه اي زندگي كن كه گويي واپسين لحظه است ، كسي چه ميداند ، شايد آخرين لحظه باشد .

  2. ترجمه تبلیغات
  3. #2
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    شنا را تنها با شنا کردن می توان آموخت؛ نیایش را تنها با نیایش کردن می توان دریافت؛ راه دیگری نیست. عشق را تنها با عشق ورزیدن می توان فهمید. این بدان معناست که مجبوری به قلمرو عشق وارد شوی یا آنکه چیزی درباره آن بدانی. به همین دلیل عاشق شدن شهامت می طلبد. تلاش نکن که زندگی را بفهمی، زندگی را زندگی کن! تلاش نکن که عشق را بفهمی، عاشق شو! و چنین است که خواهی دانست و به رهایی خواهی رسید .
    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  4. #3
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    عشق از راز ما بودنها سخن می گوید از این ما بودن که در و عده دیدار چنین پاییزی روزی به وقوع می پیوندد ، شادمانی در چنین زیستن است در شوق دیدار و در حسی آشنا از دور دستهائی که پردیس یزدان نام داشت ، آنجا که آشنائی ترا بدید و راز سیب را به تو نشان بداد و هر دو از آن سیب که سیب عشق بود اندکی بر داشتیم که هر چقدر هم که از طعام عشق بر می داشتیم باز هم اندک بود و به تلافی این یافتن ، طعم عشق و اندیشه ما را به دیار هجری فر ستادند تا بار دیگر عشق خود را بیازمائیم و بدانیم تا به چه حد در پی معشوق خواهیم دوید و به او وفادار خواهیم ماند و بعد در این دنیا به گریزاز از نا آشنایان پر داختیم تا به آشنای دور رسیم و حال در این نا آشنائی ها در این روزگار غریبه های آشنانما ناگهان او را می ببنی که طعم خوش سیب پردیس را به یادت می آورد ، طعمی آشنا از آن لبخندی که در میان شعله های سوزان چشمهایش بس شگفت زده ات می کرد ، حتی در پردیس که هر دم و هر نقظه اش پر زمعجزهاست ، و حالا باز دنیای دیگر است که با یافتن دوباره آن حس آشنا و وعده دیدار با آشنای پردیسیت رسیده ای .

    در خزانی که وعده هجر نمی دهد وعده ما بودنها را حس می کنم دوست دارم که به ما بودنها برسم نمی دانم شاید بار دیگر سیب باغ پردیس را بچشم شاید از طعنه و تحقیر بتوانم اندکی رهائی یابم شاید از کلام شومی که مرتبا می گویند این گونه باش و آن گونه نباش بگریزمو شاید هم محکمه های دیگری را شرمگین سازم ، امروز به خزان روزی می اندیشم به رو در روی نشستنها به میز هائی که فاصله را ناخواسته و با تلاش بسیار می کوشد که معنی کند ولی آنها را واژگون خواهیم کرد....
    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  5. #4
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    من سردرگم شده ام، آيا هركس دو نفر است؟
    يكي كه با دوستان مي خندد، حرف مي زند، غذا مي خورد و گريه مي كند...

    نفس دارد، حسود است، درد و لذت را احساس مي كند...

    تمام اعمال را انجام مي دهد و آن ديگري،
    كه خالص است، در درون مي نشيند، قادر است حقيقت را درك كند، نمي تواند بميرد،
    در حاليكه ديگري حتي نمي داند كه حقيقت چيست؟
    آيا اين سردرگم كننده نيست؟



    زندگي همچون دو پرنده است كه روي درختي نشسته اند.
    يكي از آن ها در بالاي درخت نشسته است: ثابت، آرام، گويي كه وجود ندارد.
    پرنده ي ديگر از شاخه اي به شاخه ي ديگر مي پرد، از اين ميوه به آن ميوه مي رود،
    مي جنگد، مبارزه مي كند، سعي دارد به جايي برسد، بسيار تنش دارد، خسته است،
    ناكام است. اين دو پرنده تو هستي: در شاخه ي پايين تر،
    يك مرغ درحال جهيدن است، شتاب دارد، به اين كار و آن كار مشغول است.
    در شاخه ي بالاتر، آن مرغ ديگر نشسته و فقط مرغ پاييني و تلاش هاي احمقانه ي او را تماشا مي كند. و اين هردو، تو هستي. در ژرفاي درون تو، مراقبه پيشاپيش وجود دارد. بنابراين، هرگاه چنين شود كه مشغله و اغتشاش روزانه تو قدري كمتر باشد.... شايد در حال تماشاي غروب خورشيد باشي و با تماشاي آن، وراجي دايم ذهني تو آرام گيرد، زيبايي غروب آن را آرام ساخته است. در نوعي شگفتي به سر مي بري ، آن ابهت، آن راز، آن غروب زيبا، شبي كه نازل مي شود، پرندگاني كه به آشيانه بازمي گردند، تمامي زمين آماده ي استراحت مي شود و به حال و هواي استراحت
    فرو مي رود.

    روز رفته است، آشوب روز رفته است و ذهنت احساس آرامش مي كند. آن پرنده كه در شاخه ي پاييني است قدري ساكن مي گردد. ناگهان ديگر دو پرنده وجود ندارند، فقط يك پرنده وجود دارد.
    و ناگهان شعف عظيمي را در خودت احساس مي كني.
    احساس مي كني كه اين شعف به سبب غروب زيباي آفتاب بوده است. در اينجاست كه مرتكب اشتباه مي شوي. غروب آفتاب شايد به عنوان يك موقعيت عمل كرده باشد، ولي سبب آن نيست. آن شعف از درون تو برمي خيزد.

    شايد خورشيد كمك كرده باشد، ولي منبعش نيست. شايد در خلق موقعيت كمك كرده باشد، ولي علت آن شعف نيست. آن شعف از تو برخاسته است و در درون تو شكل گرفته است، در آنجا بوده است: ذهن سطحي فقط مي بايست در فضايي آرام مستقر مي شد، و آن شعف شروع كرده به برخاستن.
    يا با نگاه كردن به ماه، يا گاهي با شنيدن يك موسيقي ، بتهوون يا باخ : يا كسي كه فلوت مي نوازد. يا گاهي بدون اينكه هيچ عملي انجام دهي، فقط با نشستن روي علف ها، در زير خورشيد، يا گاهي با راه رفتن در زير باران و آب باران كه از سرو رويت مي چكد و همه چيز خنك و خيس است و بوي زمين و موسيقي فروريختن باران ،_ ناگهان آن شعف در آنجا وجود دارد، آن سعادت وجود دارد.
    اين بركت از بيرون نيامده است، از دروني ترين هسته ي وجودت آمده است.
    من اين را مراقبه مي خوانم.
    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  6. #5
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    [برای مشاهده لینک ها شما باید عضو سایت باشید برای عضویت در سایت بر روی اینجا کلیک بکنید]





    یکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تنش از گل سرخ

    اما عشق، آن صیاد است که کبوتران را پر می دهد و آن باغبان است که گل های

    سرخ را پرپر می کند پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد.

    دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم

    اما عشق ، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمی کند ، پس آهویش را درید و تن اش را به

    توفان خود تکه تکه کرد ، که عشق توفان است و نه ترمه می ماند و نه ترنم






    سوم بار که عاشق شد ، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه ی سرو ... اما عشق ، آن آسمان است که عقابان

    را می بلعد و آن مرگ است که تن هر سروی را تابوت می کند

    پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتی روان بر رود عشق.






    و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.

    هزار و یکم بار که عاشق شد، قلبش اسبی بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غیرت و استخوان

    و عشق آمد در هیئت سواری با سپری و سلاحی بر قلبش نشست و عنانش را کشید ،

    آنچنانکه قلبش از جا کنده شد

    سوار گفت: از این پس زندگی ، میدان است و حریف ، خداوند ، پس قلبت را بیاموز که: عشق کار نازکان نرم

    نیست ، عشق کار پهلوان است ، ای پسر
    ، آنگاه تازیانه ای بر سمند قلبش زد و تاخت.

    و آن روز، روز نخست عاشقی بود.

    ویرایش توسط bardia : 05-11-2014 در ساعت 09:09
    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  7. #6
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    زندگی را عاشقانه زندگی كن نه هراسان.

    اگر زندگی را عاشقانه زندگی كنی جاودانگی را در لحظه های گذرا تجربه خواهی كرد...

    اگر زندگی را عاشقانه سپری كنی دلت بستر رودخانه ی تمامی شعرهای جهان خواهد شد

    لطیف خواهی شد شفیق خواهی بود

    آنگاه نه تنها خود سعادتمند خواهی زیست بلكه وجودت برای دیگران سعادتی خواهد بود.

    عشق پرنده‌ایست آزاد و رها ، واژه خدا . خدا نیست . وا ژه انسان . انسان نیست

    و واژه گل سرخ گل سرخ نیست

    گل سرخ بی حضور و اژه ها وجود دارد وقتی حجاب واژه ها كنار می رود درخت حضور واقعی خویش

    را اعلام میدارد واقعیتها مستقل از واژه های ما حضور دارند

    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  8. #7
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    بالهایم را گشوده و آماده پروازم .........

    آیا با من همسفر خواهی شد................

    من همسفری میخواهم همراه و همراهی میخواهم راهوار

    سفری از عشق تا جاودانگی ، سفری از امروز تا هر فردای نا رسیده

    سفری از خود تا معبود و سفری از حضیض تا اوج انسانیت

    مرا حسی بیش مپندار ، حسی گرم ، حسی روان ، حسی نمناك.......

    تو كه از جنس نور و رود و بارانی...

    خواهان سفری با من؟

    همسفرم با تو ، راهوار همراه استوار...

    همسفرم با تو...

    به تو میگویم...

    تو كه از جنس نور و رود و بارانی و تو كه حس بودن را و لبریز شدن را میشناسی...

    به تو میگویم....كه تنها بهانه ایی تا لبریز شوم

    دفترها را پر ، بومها را سرشار و لحظه ها را رنگ كنم

    چرا كه برای سرودن برای لبریز شدن برای دیدن و بوئیدن و حس كردن و رفتن

    تنها یك بهانه میخواهم...

    آری بودنت بهانه ایست برمن تا ..........

    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  9. #8
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    عشق ما آدمیان را واقعی میسازد بدون عشق ما فقط یك خیال بافی میمانیم رویایی كه هیچ جوهری در آن نیست. عشق به ما و به من جوهر می بخشد.عشق به ما مركزیت و انسجام می بخشد. عشق به ما آزادی اعطا میكند...

    آری عشق تو را برای نیمی از سفر آماده میسازد عشق نیمه آغازین سفر است و آگاهی نیمه پایانی آن.

    و ما در میانه عشق و آگاهی به خدا میرسیم....بین دو كرانه عشق و آگاهی رودخانه وجود جریان میابد.

    خداوند فقط یك زبان را می فهمد:

    زبان عشق را.

    اگر هستی را كه به او تعلق دارد كه خود او هست دوست داشته باشی ، آنچه را كه لازم است به او بگویی ، گفته ای.

    زبان عشق از هر آیین و شعایری مفهوم تر است.

    گوهر دین شعایر نیست بلكه عشق است ، عشقی زنده تپنده و پر شور

    خدا ظاهر است و باطن ، ظاهر خدا جهانی است كه می بینیم ، باطن او روحی است كه در هیچ قالبی نمی گنجد و نام بر نمی دارد.

    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  10. #9
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    قلب ..... ،

    سازیست آسمانی باید نحوه نواختن آن را بیاموزیم. به ندرت كسی را میتوان یافت كه چنین هنری

    داشته باشد.

    اگر ندانیم چگونه ساز دل را كوك كرده و بنوازیم آنگاه زندگی را به غصه ایی غمبار تبدیل میكنیم . زیرا

    نغمه هایی كه در دل داریم هرگز مترنم نمیشوند و با تو در گور خواهند خفت.

    این تراژدیست....تنها تراژدی جدی زندگی آن است كه حقیقت منفجر نشود با همه رنگها و نماها و نغمه

    هایی كه در سینه داریم به گل ننشیند...

    و به ندرت میتوان كسی را یافت كه زندگی تراژدیك نداشته باشد...

    عشق الهی به گونه ای است كه اگر معبد وجود شما را برای سكونت برگزیند دیگر اجازه نمی دهد

    بت ها و خدایان گوناگونی كه هم اكنون بسیاری از ان ها در معابد وجود دارند و بر اریكه قدرت

    نشسته اند بر جای خود باقی بمانند .وقتی نور الهی ظهور میكند همه چیز را در بر میگیرد .

    او یك چیز است و همه چیز . او فرمانروای مطلق است

    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

  11. #10
    همکار تالار ادبیات
    تاریخ عضویت
    Oct 2014
    رشته تحصیلی
    -
    محل سکونت
    -
    ارسال ها
    310
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    6015
    قدرت امتیاز دهی
    33

    پیش فرض پاسخ : راه ، عشق ، آسمان ، بردیا

    عشق به مثابه یک پیوند رخ می‌نماید اما در خلوت ژرف آغاز می‌گردد. هنگامی که به تمامی در تنهایی خود خرسندی، هنگامی که مطلقاً به دیگری نیازمند نیستی، وقتی حضور دیگری یک احتیاج نمی‌نماید، آنگاه است که توانایی دریافت عشق را خواهی داشت. اگر وجود دیگری نیاز تو باشد، تنها می‌توانی بهره کشی کنی. تزویر کنی، مسلط شوی، اما عشق نمی‌توانی بورزی.
    دگر کردی سوال از من که من چیست ، مرا از من خبر کن تا که من کیست

صفحه 1 از 20 12311 ... آخرینآخرین

برچسب برای این موضوع

این مطلب را به اشتراک بگذارید

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تماس با مدیریت سایت پژوهشگران جوان ایران
جهت ارتباط با مديریت سایت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : Admin@pjiran.ir
Email : Ads@pjiran.ir
طراحي شده توسط : پژوهشگران
لينک هاي مرتبط با سایت پژوهشگران جوان

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.1