تبلیغات  ترجمه
بازی آنلاین  ترجمه پیش بینی ساخت وبلاگ

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 18

موضوع: شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

  1. #1
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    سلام

    هوا سرد شده ،این کرسی رو گذاشتم که بچه ها بیان دوره هم باشیم گرم بشیم و قصه های قدیمی رو واسه هم تعریف کنیم .آجیل بخوریم تازشم یه دیدو بازدیدی میشه و از حال و احوال هم با خبر میشیم



    حتما بسیاری ازشماخاطره های زیادی ازنشستن زیرکرسی واستفاده ازگرمای دلچسب آن درزمستان های شنیدید! این طوری که میگن (آخه پیش ما هیچ وقت اون قدر سرد نشده که کرسی گذاشتن مرسوم باشه !!!!)قدیم ها زمستان ها حال و هوای دیگری داشت. خانه مادربزرگ ها بود و کرسی گرم و نرمی که با یک منقل کوچیک گرم می شد. و چراغ های نفت سوز هم که به ازای تعداد اتاق هاوجود داشت .البته اگر خانواده ها می خواستند که همه اتاق ها گرم باشد،وگر نه فقط یک اتاق را گرم می کردند . خیلی ها تهیه نفت برایشان سخت بود و به گرمای همان یک اتاق اکتفا می کردند و همه درهمان یک اتاق می خوابیدند .ایوان و حیاط خانه ها پر از برف بود . انگار آن روزها بیشتر برف می بارید .بعد از هر برف سنگین هم مردهای خانه برای پارو کردن برف روی پشت بام می رفتند .از غروب که شروع می شد هیزم هایی که قبل از زمستان انبار شده بود کم کم بیرون آورده و به آتش کشیده می شد، سپس آتش تند و تیز به گودالی وسط اتاق یا منقل سرازیرمی شد و روی آن با خاکستر پوشانده و زیر کرسی قرار می گرفت و لحافی بزرگ به طول و عرض اتاق روی کرسی قرار می گرفت و حرارت آتش ها از زیر خاکستر به فضای زیر کرسی گرما می بخشیدند. اهالی خانه دور تا دور پا را زیر لحاف دراز می کردند و لحاف را روی پاهایشان می کشیدند و به پشتی یا بالش های کناردیوار تکیه می کردند . پس از صرف شام، تازه شب نشینی ها با دعوت از همسایه ها و اقوام شروع می شد یک سینی بزرگ مسی روی کرسی قرار می گرفت که در آن ظروف قدیمی لبالب از کشمش ، گردو ، بادام و آجیل و کشته دآبجای نشستن افراد در کنار کرسی به نقش شان در خانواده مرتبط است. معمولاً جایگاه بزرگسال‌ترین فرد خانواده آن پله‌ای از کرسی است که دورترین فاصله را از در اتاق دارد و جایگاه خردسالان جایی است که نزدیکتر به در اتاق است.کرسی علاوی براین که گرمابخش خانه هابود تاثیر زیادی در دورهم جمع کردن اعضای خانواده داشت.هنوزهم برخی خانواده ها برای سپری کردن شب های سردزمستان ازکرسی استفاده می کنند.




    ان شاا... اگر عمری باشه امشب با اولین قصه بر می گردم ،پس تا شب...
    ویرایش توسط بـهـار : 19-12-2014 در ساعت 20:52
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  2. ترجمه تبلیغات
  3. #2
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    هفت برادر
    يكي بود؛ يكي نبود. غير از خدا هيچ كس نبود. زني بود كه هفت تا پسر داشت و خيلي غصه مي خورد چرا دختر ندارد.
    مدتي گذشت و براي بار هشتم حامله شد. وقتي مي خواست بچه اش را به دنيا بياورد, پسرانش گفتند «ما مي رويم شكار. اگر دختر زاييدي, الك را جلو در آويزان كن تا ما برگرديم خانه و اگر باز هم پسر به دنيا آوردي تفنگ را آويزان كن كه ما برنگرديم؛ چون ديگر بدون خواهر طاقت نداريم پا به اين خانه بگذاريم.»
    پسرها اين را گفتند و از خانه رفتند بيرون.
    طولي نكشيد كه زن دختر زاييد و خيلي خوشحال شد. به زن برادرش گفت «بي زحمت الك را آويزان كن جلو در؛ الان است كه پسرانم برگردند.»
    ولي زن برادرش كه بچه نداشت, حسودي كرد و به جاي الك تفنگ را آويخت.
    پسرها وقتي برگشتند و چشمشان به تفنگ افتاد , از همان جا راهشان را كج كردند؛ پشت به خانه و رو به بيابان رفتند و ديگر پيداشان نشد.
    سال ها گذشت و دختر بزرگ شد.
    يك روز كه داشت با دوستانش بازي مي كرد, ديد وقتي آن ها مي خواهند حرفشان را به او بقبولانند, مي گويند «به جان برادرم قسم راست مي گويم.»
    دخترك فكر كرد من كه برادر ندارم بايد چه بگويم كه حرفم را باور كنند؟ بعد, گفت «به جان گوساله مان قسم راست مي گويم.»
    دوستانش گفتند «چرا به جان هفت برادرت قسم نمي خوري؟» دختر گفت من برادر ندارم.

    گفتند «اي دروغگو! تو هفت تا برادر داري؛ آن وقت به جان گوساله تان قسم مي خوري و مي خواهي حرفت را باور كنيم.»
    دختر به گريه افتاد رفت خانه و به مادرش گفت «بچه ها سر به سرم مي گذارند و مي گويند تو هفت تا برادر داري!»
    مادرش گفت «راست مي گويند دخترم.»
    دختر گفت «چرا تا حالا به من نگفته بودي؟»
    مادرش گفت «مي خواستم غصه نخوري؛ چون برادرهات همان روزي كه تو آمدي به دنيا از خانه رفتند و ديگر برنگشتند.»
    دخترك گفت «خودم مي روم آن ها را پيدا مي كنم.»
    و راه افتاد رفت و رفت تا به خانه اي رسيد.
    دختر هر چه در زد, خبري نشد. آخر سر خودش در را وا كرد رفت تو. ديد هيچ كس در خانه نيست؛ اما پيدا بود كساني در آنجا زندگي مي كنند كه در آن موقع رفته اند بيرون.
    دختر خانه را جارو زد؛ غذا پخت و رفت گوشه اي پنهان شد ببيند چه پيش مي آيد. طولي نكشيد كه هفت مرد آمدند خانه. وقتي ديدند غذا آماده است, همه جا جارو شده خيلي تعجب كردند.
    گفتند «اين چه معني دارد؟»
    اما هر چه فكر كردند عقلشان به جايي نرسيد.
    چند روز به همين ترتيب گذشت و دختر خودش را نشان نداد. يك روز پسرها قرار گذاشتند يكي از آن ها بماند در خانه و گوشه اي پنهان شود, بلكه بفهمد چه سري در كار است كه وقتي آن ها در خانه نيستند خانه جارو مي شود و غذا آماده.

    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  4. #3
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما


    آن روز, شش تا از پسرها رفتند بيرون و هفتمي ماند خانه و گوشه اي پنهان شد. دخترك به خيال اينكه كسي خانه نيست, از جايي كه قايم شده بود درآمد و بنا كرد به رفت و روب. بعد, غذا پخت و رفت آب آورد تا خمير درست كند و نان بپزد, كه پسر پريد بيرون؛ دست دختر را گرفت و گفت «بگو ببينم كي هستي و اينجا چه كار مي كني؟»
    دختر گفت «دارم دنبال هفت تا برادرم مي گردم.»
    پسر پرسيد «از كي برادرهات را گم كرده اي؟»
    دختر جواب داد «از روزي كه من آمدم دنيا, آن ها به خانه برنگشتند.»
    پسر خيلي خوشحال شد و گفت «غلط نكنم تو خواهر ما هستي. همين جا بمان تا برم برادرهام را خبر كنم.»
    بعد, رفت دنبال برادرهاش و همه با هم برگشتند خانه. از دختر پرسيدند «چطور شد برادرهات خانه و زندگيشان را ترك كردند.» ر

    دختر گفت «قبل از دنيا آمدن من, برادرهام كه خيلي دوست داشتند خواهر داشته باشند رفتند شكار و به مادرم گفتند اگر دختر زاييدي الك را جلو در آويزان كن و اگر پسر به دنيا آوردي تفنگ را بياويز كه ما بفهميم چه شده و به خانه برنگرديم. من كه آمدم دنيا مادرم خيلي خوشحال شد كه دختر زاييده و به زن برادرش گفت برو الك را بياويز بالاي در. او هم از حسوديش رفت و به جاي الك تفنگ را آويزان كرد.»
    برادرها از خوشحالي خواهرشان را غرق بوسه كردند و به او گفتند «مدتي پيش ما بمان تا ببينيم بعدش خدا چه مي خواهد.»
    در اين ميان زن دايي شان آن قدر از خود راضي شده بود كه ديگر خدا را بنده نبود. يك شب از ماه پرسيد «اي ماه! بگو ببينم تو زيباتري يا من؟»
    ماه جواب داد «نه تو نه من؛ خواهر هفت برادران از همه زيباتر است.» ر
    زن دايي با خودش گفت «من را ببين كه دلم خوش است هفت برادران گورشان را گم كرده اند و دختر هم رفته وردست آن ها, بايد برم هر طور شده او را پيدا كنم و بلايي سرش بيارم كه ماه ديگر اسمش را نبرد و خوشگلي او را به رخم نكشد.»
    راه افتاد از اين ديار به آن ديار و از اين ده به آن ده گشت و خانه آن ها را پيدا كرد. دختر از ديدن زن دايي اش خوشحال شد و او را برد تو خانه.
    زن دايي دختر گفت «خيلي تشنه ام, كمي آب بيار بخورم.»
    دختر رفت آب آورد. زن آب نوشيد و گفت «حالا خودت بخور.»
    دختر گفت «تشنه نيستم.»
    زن دايي اش گفت «دستم را رد نكن.»
    دختر كاسه آب را گرفت و خورد. زن دايي اش دزدكي انگشتري خودش را انداخت تو كاسه آب و دختر افتاد و مرد. زن با خودش گفت «حالا دلم سبك شد.» و پا شد تند رفت پي كارش.
    وقتي برادرها برگشتند خانه, ديدند خواهرشان افتاده زمين و مرده و بنا كردند به گريه زاري. آخر سر هم دلشان نيامد او را به خاك بسپارند. صندوقي درست كردند. خواهرشان را گذاشتند تو آن. يك طرف صندوق را با طلا و طرف ديگرش را با نقره پوشاندند و آن را بستند رو شتر و شتر را ول كردند به صحرا.
    از قضاي روزگار, پسر پادشاه در آن روز رفت به شكار و ديد شتري در صحرا سرگردان است و صندوقي بسته شده پشتش كه يك طرفش طلاست و طرف ديگرش نقره. پسر پادشاه شتر را برد به كاخ خودش و صندوق را آورد پايين و درش را واكرد. ديد جنازه دختر زيبايي تو صندوق است.
    پسر پادشاه به كنيزهاش دستور داد دختر را بشورند, كفن كنند و به خاك بسپارند.
    در اين موقع پسركي كه نزديك جنازه دختر ايستاده بود, گفت «برويد كنار!»
    و دست برد از دهان دختر انگشتري را درآورد و دختر تكاني خورد, چشم هاش را واكرد و بلند شد نشست.
    كنيزها رفتند به پسر پادشاه خبر دادند «دختر زنده شد؛ حالا چه دستور مي دهي؟»
    پسر پادشاه آمد ديد دختري به قشنگي ماه شب چهارده نشسته تو صندوق طلا و نقره. پسر پاشاه از حال و روز دختر جويا شد و او هم سرگذشتش را از اول تا آخر نقل كرد.
    پسر پادشاه گفت «حاضري زن من بشوي؟»
    دختر رضا داد و پسر پادشاه فرستاد مادر و هفت برادر او را آوردند. پسر پادشاه فرستاد دنبال زن دايي دختر و او را بسزاي عملش رساندند و بعد, هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و با دختر عروسي كرد


    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید

    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  5. #4
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    کاکل زری ،دندون مُرواری

    در زمانهای قدیم سه دختر بودند که زن بابا داشتند . یک روز زن بابا به آنها گفت "می خواییم حلوا درست کنیم هر که بیشتر کار کنه ته دیگ حلوا را به اون می دیم" . هرکدام از دخترها کاری کردند ، آخر که حلوا پخته شد توی یک سینی بزرگ ریختند ولی ته دیگ را زن بابا خورد و به دختر ها نداد . دخترها وقتی که زن بابا از خانه رفت بیرون گفتند باید تلافی در بیاریم ، همه حلواها را خوردند و وقتی پدرشان از صحرا برگشت زنش گفت : امروز حلوا پختیم بیارم یه کم هم تو بخور . وقتی سینی حلوا را آورد مرد دید خالی است . زن گفت این کار دختراته و اینجا یا جای منه یا جای دخترها . مرد گفت الان دخترها را می برم بیابان ولشان می کنم . دخترها را برد بیابان و به آنها گفت : من می رم دستشویی و زود برمی گردم . دخترها منتظر پدر ماندند ولی پدرشان نیامد، وقتی رفتند اطراف را گشتند دیدند پدر نیست و آنها هم راه خانه را بلد نبودند . زیر یک درخت نشستند تا اینکه شب شد . داشتند با هم صحبت می کردند. دختر بزرگ گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره لباس همه قشون پادشاه را می دوزم . دختر دوم گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره برای همه سپاه پادشاه نون می پزم . دختر کوچک گفت : اگر من را پسر پادشاه بگیره ، یه دختر دندون مرواری با یک پسر کاکل زری براش به دنیا می آرم .
    ... سه تا از پسرهای پادشاه که به شکار رفته بودند صدایشان را شنیدند و آنها را با خود به شهر بردند و شهر را آینه بندان کردند و هر کدام با یکی از دخترها عروسی کردند . دختر بزرگی یک لباس دوخت پر از سوزن کرد هر یکی از سربازان می پوشیدند سوراخ سوراخ می شدند و سریع لباس را در می آوردند . پسر پادشاه این دختر را طلاق داد .
    دختر دوم که قول داده بود نان بپزد خمیر را شور کرده بود سربازان پادشاه هر لقمه نان را که خوردند شور بود و از دهنشان بیرون انداختند . پسر پادشاه دختر دوم را هم طلاق داد و ماند دختر کوچک . دختر کوچک زایید و یک دختر دندون مرواری با یک پسر کاکل زری به دنیا آورد . خواهرهایش که خیلی حسود بودند زود بچه ها را برداشتند و بردند و به جای آنها دو تا توله سگ گذاشتند . پسر پادشاه که از شکار برگشت بهش گفتند که زنت زاییده و دو تا توله سگ به دنیا آورده . ناراحت شد و گفت : زنی که توله سگ بیاره باید ببرندش جلوی دروازه شهر به گچ بگیرند . زن هرچه التماس کرد که این حرفها دروغه و من بچه دندون مرواری و کاکل زری آوردم شوهرش قبول نکرد بنابر این به سربازها گفت : بروید در دروازه شهر چاله بکنید و زن را تا کمر در چاله کنید و گچ بزنید و به بچه ها گفت که بروند سنگش بزنند .
    خواهر های زن بچه ها را بردند توی یکی از خرابه های کنار شهر گذاشتند . از قضا یک گوسفند بود که مال یک پیرزن بود هر روز می رفت توی خرابه و به بچه ها شیر می داد و آنها بزرگ می شدند . پیرزن دید که هر روز که بزش می آید شیر ندارد. رفت به چوپان گله گفت که شیر بز من را تو می دوشی . هرچی چوپان گفت من نمی دوشم پیرزن قبول نکرد . چوپان گفت خودت همراه گله بیا ببین که بزت کجا میره . پیرزن با گله رفت ، دید که بزش رفت توی خرابه و دو تا بچه شیرش را خوردند . پیرزن بچه ها را به خونه آورد ، هروقت که بی پول می شد یک نیشگون به دختر می گرفت گریه می کرد و دختر که دندانهایش مروارید بود اشکهایش هم مروارید می شد آنها را جمع می کرد می برد می فروخت و موهای پسر را هم می چید و می فروخت تا اینکه بچه ها بزرگ شدند و هر روز می رفتند دم دروازه با بچه های دیگر بازی می کردند و به زن پسر پادشاه که تو گچ بود سنگ می زدند و این بچه ها نمی دانستند که این زن ، مادرشان است . یک روز پسر پادشاه از زنش پرسید اینقدر بچه ها به تو سنگ می زنند دردت هم میاد ؟ گفت : نه ، فقط یک دختر و پسر هستند که وقتی سنگ می زنند دردم میاد !
    ... بچه ها بزرگ و بزرگتر شدند و برای خودشان قصری ساختند . خاله هاشون فهمیدند که این ها همان بچه ها هستند با خود گفتند هرجوری شده باید آنها را از بین ببریم . گفتند می ریم بهشون می گیم که خونه شما خیلی قشنگه فقط یه اسب چهل کُرّه می خواد . وقتی اونها میرن اسب را بگیرن اسب اونها را لگد می زنه و می میرن . خاله ها رفتند به پسر کاکل زری گفتند : خونه شما اسب چهل کره می خواد. پسره آمد به خواهرش گفت : این زن گفته خونه شما اسب چهل کره می خواد. خواهرش گفت یه کم شکر وردار برو لب چشمه، وقتی اسب اومد آب بخوره یک مشت شکر بریز توی آب . اسب میگه چه آب شیرینی ! تو هم بهش می گی بیا پالانت کنم ، میاد . باز یک مشت دیگه شکر می ریزی تو آب میگه چه آب شیرینی ، میگی : بیا زینِت کنم و سوارت بشم و این کار را می کنی . وقتی سوارش شدی یک نعره می زنه چهل کُره از زیر بُته ها بیرون میان . کاکل زری این کارها را کرد و اسب چهل کره را به خانه آورد. خاله ها دیدند که بچه ها باز هم سالم هستند . گفتند : خونه شما انار چهل غنچه میخواد . هرکس که به دنبال انار چهل غنچه می رفت دیو او را می کشت چون زیر درخت انار چهل غنچه دیو خوابیده بود . پسر کاکل زری اومد ماجرا را به خواهرش گفت . خواهرش گفت : میری سوار اسب می شی به باد می گی " سلام راه انار چهل غنچه از کدوم وره" نشونت می ده ، می رسی به در می گی " راه انار چهل غنچه از کدوم وره" به کلیدون می رسی می گی "راه انار چهل غنچه از کدوم وره " همه نشونت میدن، میری انار را می چینی و میایی . کاکل زری سوار اسب شد و رفت و از همه نشونی ها را پرسید تا اینکه رسید به کلیدون سلام کرد و در باز شد . رفت توی باغ دید زیر درخت انار ، دیو خوابیده . یواش یواش رفت انار را چید و سوار بر اسب شد . یک دفعه دیو از خواب بیدار شد گفت : کلیدون ، در را قفل کن نذار بره . کلیدون گفت : بره مال خودشه . دیو گفت : در ، بسته شو نذار بره ، گفت : بره مال خودشه .دیو گفت : باد بگیرش .گفت : بره مال خودشه . اومد رسید به خونه ، به خاله ها گفت : انار چهل غنچه آوردم . خاله ها دیدند هیچ بلایی نمی تونند سر این بچه بیارن، گفتن : خونه شما "ماه دخترون "می خواد . هر کس می رفت ماه دخترون را بیاره سنگ سیاه می شد . کاکل زری اومد به خواهرش گفت : این زنه می گه خونه شما ماه دخترون می خواد . دندون مرواری گفت : میری سوار بر اسب میشی پای کوه ماه دخترون میگی : ماه دخترون پای اسبم سیاه شد ، ماه دخترون اسبم سیاه شد ، ماه دخترون خودم و اسبم سیاه شدیم ، اون موقع ماه دخترون میاد بیرون . کاکل زری اومد پای کوه دید اونجا پر از سنگ سیاهه ، فهمید اینها آدمهایی بودن که اومدن ماه دخترون را ببینن که سنگ سیاه شدن. کاکل زری کارهایی را که خواهرش گفت کرد تا اینکه دید ماه دخترون از وسط کوه بیرون اومد . کاکل زری او را سوار بر اسب کرد و به خانه اومد . خاله ها دیدند بازهم این بچه ها سالم هستند . اومدن به پسر پادشاه ( که همان پدر بچه ها بود ) گفتند : یه دختر و پسر هستند که خیلی ثروتمندند و توی خانه شان اسب چهل کره دارن ، انار چهل غنچه دارن ، ماه دخترون دارن .... اگر اینها را نکشی پادشاه می شن . پسر پادشاه گفت امشب آنها را دعوت می کنم و در غذایشان زهر می ریزم . رفتند اونها را دعوت کردند. دندون مروارید به کاکل زری گفت : امشب وقتی رفتی مهمانی یک کلاه سرت بذار که اونها ندونن موهای تو زری است و یک چوب با یک گوپ ور میداری وقتی سفره پهن شد می گن : بسم الله ، تو میگی : چوب و گوپ و بسم الله . دست به غذا نمی زنی چون زهر توش کردن . باز میگن بسم الله ، و تو حرف قبلی را می زنی . رفتن مهمانی ، سفره پهن شد . پسر شاه گفت : بسم الله ، کاکل زری گفت : چوب و گوپ و بسم الله .پسر شاه ناراحت شد ، گفت : پسره نفهم چوب و گوپ هم مگه شام می خورن؟ کاکل زری گفت : مرتکه نفهم مگه آدم هم توله سگ به دنیا میاره ؟ بعد کلاهش را ور داشت . پسر پادشاه دید که کاکلش زری است ! دندون مرواری هم خندید ، پسر پادشاه دید که دندونش مروارید است و فهمید که خواهر های زنش دروغ گفتند ... دستور داد آنها را به دم اسب باد پا ببندند و توی صحرا روی زمین بکشند تا تکه تکه شوند . بعد مادرشان را هم از توی گچ درآوردند و به قصر آوردند و با هم زندگی کردند .


    قصه ما به سر رسید کلاغ به خونه اش نرسید
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  6. #5
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما


    شاهزاده ابراهيم و فتنه خونريز
    در روزگار قدیم پادشاهی بود كه هر چه زن می گرفت بچه گیرش نمی آمد و همین طور كه سن و سالش بالا می رفت, غصه اش بیشتر می شد. یك روز پادشاه نگاه كرد تو آینه و دید موی سرش سفید شده و صورتش چروك خورده. از ته دل آه كشید و به وزیرش گفت «ای وزیر بی نظیر! عمر من دارد تمام می شود؛ ولی هنوز فرزندی ندارم كه پس از من صاحب تاج و تختم بشود. نمی دانم چه بكنم.» وزیر گفت «ای قبلة عالم! من دختری در پردة عصمت دارم؛ اگر مایل باشید او را به عقد شما درآورم؛ شما هم نذر و نیاز كنید و به فقرا زر و جواهر بدهید تا بلكه لطف و كرم خدا شامل حالتان بشود و اولادی به شما بدهد.» پادشاه به گفتة وزیر عمل كرد و خداوند تبارك و تعالی پس از نه ماه و نه روز پسری به او داد و اسمش را گذاشتند شاهزاده ابراهیم. همین كه شاهزاده ابراهیم رسید به شش سالگی, او را فرستادند به مكتب. بعد از آن هم اسب سواری و تیراندازی یادش دادند و كم كم جوان برومندی شد. روزی شاهزاده ابراهیم به پدرش گفت «پدرجان! من می خواهم تك و تنها بروم شكار.» پادشاه اول قبول نكرد. اما وقتی اصرار زیاد پسرش را دید, قبول كرد و شاهزاده ابراهیم رفت به شكار. شاهزاده ابراهیم در كوه و كتل به دنبال شكار می گشت كه گذارش افتاد به در غاری و دید پیرمردی نشسته جلو غار, عكس دختری را دست گرفته, های . . . های گریه می كند. شاهزاده ابراهیم رفت جلو و گفت «ای پیرمرد! این عكس مال چه كسی است و چرا گریه می كنی؟» پیرمرد گفت «ای جوان! دست از دلم بردار و بگذار به حال زار خودم گریه كنم.» شاهزاده ابراهیم گفت «تو را به هر كه می پرستی قسمت می دهم راستش را به من بگو.» پیرمرد گفت «حالا كه قسمم دادی خونت به گردن خودت. این عكس, عكس دختر فتنة خونریز است كه همه عاشق شیدایش هستند؛ اما او هیچ كس را به شوهری قبول نمی كند و هر كس را كه به خواستگاریش می رود, می كشد.» شاهزاده ابراهیم از نزدیك به عكس نگاه كرد و یك دل نه, بلكه صد دل عاشق صاحب عكس شد و با یك دنیا غم و غصه برگشت به منزل و بی آنكه به كسی بگوید بار سفر بست و افتاد به راه. رفت و رفت تا رسید به شهر چین و حیران و سرگردان در كوچه پس كوچه ها شروع كرد به گشتن. نزدیك غروب نشست گوشة میدانگاهی تا كمی خستگی در كند. پیرزنی داشت از آنجا می گذشت. شاهزاده ابراهیم فكر كرد خوب است با پیرزن سر صحبت را واكند, بلكه در كارش گشایشی بشود. این بود كه به پیرزن سلام كرد. پیرزن جواب سلام شاهزاده ابراهیم را داد و گفت «ای جوان! اهل كجایی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر غریبم و در این شهر راه به جایی نمی برم.» پیرزن گفت «اگر خانه خرابة من را لایق خود می دانی, قدم رنجه بفرما و بیا به خانة من.» شاهزاده ابراهیم, از خدا خواسته گفت «دولت سرای ماست.» و همراه پیرزن راه افتاد و رفت به خانة او. شاهزاده ابراهیم همین كه رسید به خانة پیرزن, از غم روزگار یك دفعه های . . . های بنا كرد به گریه كردن. پیرزن پرسید «چرا گریه می كنی؟» شاهزاده ابراهیم جواب داد «ای مادر! دست به دلم نگذار.» پیرزن گفت «تو را به خدا قسمت می دهم راستش را به من بگو؛ شاید بتوانم راه علاجی نشانت بدهم. معلوم است كه از روزگار دل پری داری.» شاهزاده ابراهیم گفت «از خدا كه پنهان نیست از تو چه پنهان, من روزی عكس دختر فتنة خونریز را دست پیرمردی دیدم و از آن روز تا به حال از عشق او یك چشمم اشك است و یك چشمم خون و روی آسایش ندیده ام و حالا هم به اینجا آمده ام بلكه او را پیدا كنم.» پیر زن گفت «به جوانی خودت رحم كن. مگر نمی دانی هر جوانی رفته به خواستگاری دختر فتنة خونریز كشته شده؟» شاهزاده ابراهیم گفت «ای مادر! همة اینها را می دان؛ ولی چه كنم كه بیش از این نمی توانم دوری او را تحمل كنم و اگر تو به داد من نرسی می میرم.» و دست كرد از كیسة پر شالش یك مشت جواهر درآورد ریخت جلو پیرزن. پیرزن تا چشمش افتاد به جواهر, با خودش گفت «این جوان حتماً شاهزاده است؛ ولی حیف از جوانیش؛ می ترسم آخر عاقبت خودش را به كشتن دهد.» بعد, رو كرد به شاهزاده ابراهیم و گفت «امشب بخواب تا فردا خدا كریم است؛ ببینم از دستم چه كاری ساخته است.» صبح فردا, پیرزن بلند شد. چند تا مهر و تسبیح برداشت؛ سه چهار تا تسبیح هم به گردنش آویزان كرد. عصایی دست گرفت و به راه افتاد و همین طور سلانه سلانه و عصا زنان رفت تا رسید به قصر دختر فتنة خونریز و در زد. دختر یكی از كنیزهاش را فرستاد ببیند چه كسی در می زند. كنیز رفت. برگشت و گفت «پیرزنی آمده دم در.» دختر گفت «برو بیارش ببینم چه كار دارد.» پیرزن همراه كنیز رفت پیش دختر فتنة خونریز. سلام كرد و نشست. دختر پرسید «ای پیرزن از كجا می آیی؟» پیرزن جواب داد «از كربلا می آیم و زوار هستم. راه گم كرده ام و گذارم افتاده به اینجا.» خلاصه! پیرزن تمام مكر و حیله اش را به كار بست و در میان صحبت پرسید «ای دختر! شما با این همه زیبایی و كمال و معرفتی كه داری چرا شوهر نمی كنی؟» همین كه این حرف از دهن پیرزن پرید بیرون, دیگ غضب دختر به جوش آمد و چنان سیلی محكمی به صورت پیرزن زد كه از هوش رفت. كمی بعد كه پیرزن به هوش آمد, دل دختر به حالش سوخت و برای دلجویی او گفت «ای مادر! در این كار سری هست. یك شب خواب دیدم به شكل ماده آهویی درآمده ام و در بیابان می گردم و می چرم. ناگهان آهوی نری پیدا شد و آمد پیش من و با من رفیق شد. همین طور كه با هم می چریدیم پای آهوی نر در سوراخ موشی رفت و هر چه تقلا كرد پاش را از سوراخ بكشد بیرون, نتوانست. من یك فرسخ راه رفتم و در دهانم آب آوردم و در سوراخ موش ریختم تا او توانست پاش را از سوراخ درآورد. دوباره در كنار هم افتادیم به راه و چیزی نگذشت كه این بار پای من رفت در سوراخ و گیر كرد. آهوی نر رفت به دنبال آب و دیگر برنگشت و من تك و تنها ماندم. در این موقع از خواب پریدم و با خود عهد كردم هرگز شوهر نكنم و هر مردی را كه به خواستگاریم آمد بكشم؛ چون فهمیدم كه مرد بی وفاست.» پیرزن تا این حكایت شنید, بلند شد از دختر خداحافظی كرد و راه افتاد به طرف خانة خودش. به خانه كه رسید به شاهزاده ابراهیم گفت «ای جوان! غصه نخور كه قصة دختر را شنیدم و برایت راه نجاتی پیدا كرده ام.» و هر چه را كه از زبان دختر شنیده بود, برای شاهزاده ابراهیم تعریف كرد. شاهزاده ابراهیم گفت «حالا باید چه كار كنم؟» پیرزن گفت «باید حمامی بسازی و به تصویرگر دستور بدهی در رختكن آن پشت سر هم سه تابلو از یك جفت آهوی نر و ماده بكشد. در تصویر اول آهوی نر و ماده در كنار هم مشغول چرا باشند. در شكل دوم پای آهوی نر در سوراخ موش گیر كرده باشد و آهوی ماده از دهانش آب در سوراخ بریزد و تصویر سوم نشان بدهد پای آهوی ماده در سوراخ گیر كرده و آهوی نر رفته سر چشمه آب بیاورد و صیاد او را با تیر زده.» شاهزاده ابراهیم دستور داد حمام زیبایی ساختند و رختكن آن را همان طور كه پیرزن گفته بود, نقاشی كردند. چند روزی كه گذشت این خبر در شهر چین دهان به دهان گشت كه شخصی از بلاد ایران آمده و حمامی درست كرده كه لنگه اش در تمام دنیا پیدا نمی شود. دختر فتنة خونریز آوازة حمام را كه شنید, گفت «باید بروم این حمام را ببینم.» و دستور داد جارچی ها در كوچه و بازار جار زدند هیچ كس سر راه نباشد كه دختر فتنة خونریز می خواهد برود به حمام. دختر فتنة خونریز رفت حمام و مشغول تماشای نقش ها شد و صحنه به صحنه ماجرای آهوی نر و ماده را دنبال كرد و تا چشمش افتاد به آهوی تیر خورده آهی كشید و در دل گفت «ای وای! آهوی نر تقصیری نداشته و من تا حالا اشتباه می كردم.» و همان جا نیت كرد دیگر كسی را نكشد و به دنبال این باشد كه جفت خودش را پیدا كند. پیرزن خبر حمام رفتن دختر را به گوش شاهزاده ابراهیم رساند و به او گفت «امروز یك دست لباس سفید بپوش و برو به قصر دختر و با صدای بلند بگو آهوم وای! آهوم وای! آهوم وای! و تند فرار كن كه دستگیرت نكنند. فردا هم همین كار را تكرار كن, منتها به جای لباس سفید, لباس سبز بپوش. پس فردا با لباس سرخ به قصر دختر برو و سه بار همان حرف ها را تكرار كن؛ اما این بار فرار نكن تا بیایند تو را بگیرند و ببرند پیش دختر.وقتی دختر از تو پرسید چرا چنین كاری می كنی, بگو یك شب خواب دیدم با آهوی ماده ای رفیق شده ام و رفته ام به چرا. موقع چرا پای من در سوراخ موشی رفت و همانجا گیر كرد و هر چه زور زدم نتوانستم پایم را درآورم. آهوی ماده یك فرسخ راه رفت و در دهانش آب آورد ریخت در سوراخ تا من توانستم پایم را بیاورم بیرون و نجات پیدا كنم. طولی نكشید كه پای آهوی ماده در سوراخی رفت و من رفتم آب بیاورم كه ناگهان صیاد من را با تیر زد و از خواب پریدم. از آن موقع تا حالا كه چند سال می گذرد شهر به شهر و دیار به دیار می گردم و جفتم را صدا می زنم.» شاهزاده ابراهیم همان روز لباس سفید پوشید؛ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! دختر به غلام هاش دستور داد «بروید این بچه درویش را بگیرید.» اما تا به طرفش هجوم بردند, شاهزاده ابراهیم پا گذاشت به فرار. روز دوم, شاهزاده ابراهیم لباس سبز پوشید. باز رفت به قصر دختر؛ همان حرف ها را تكرار كرد و تا خواستند او را بگیرند, فرار كرد. روز سوم با لباس سرخ رفت به قصر دختر و سه مرتبه گفت آهوم وای! اما این دفعه همان جا ایستاد تا او را گرفتند و پیش دختر بردند. همین كه چشم دختر افتاد به شاهزاده ابراهیم, دلش از مهر او لرزید و پیش خودش فكر كرد «خدایا! نكند من دارم عاشق این بچه درویش می شوم؟» بعد, از شاهزاده ابراهیم پرسید «ای بچه دوریش! چرا سه روز پشت سر هم آمدی اینجا و آن حرف ها را زدی؟» شاهزاده ابراهیم همة حرف هایی را كه پیرزن یادش داده بود از اول تا آخر برای دختر شرح داد. دختر یك دفعه آه بلندی كشید و از هوش رفت. پس از مدتی كه به هوش آمد, گفت «ای بچه درویش! نظر خدا با ما دو نفر بوده؛ چون تو را فرستاده كه من به خطای خودم پی ببرم و از این فكر كه مرد بی وفاست بیایم بیرون. پس بدان كه من نمی دانستم آهوی نر را صیاد با تیر زده و بدان كه جفت تو من هستم. حالا بگو كی هستی و از كجا می آیی؟» شاهزاده ابراهیم گفت «اسمم ابراهیم است؛ پسر پادشاه ایرانم و برای رسیدن به وصال تو دنیا را زیر پا گذاشته ام.» دختر قاصدی روانه كرد و برای پدرش پیغام فرستاد كه می خواهد شوهر كند. پدر دختر وقتی خبر شد كه دخترش می خواهد با پسر پادشاه ایران عروسی كند, خوشحال شد و زود حركت كرد, پیش آن ها آمد و مجلس شاهانه ای ترتیب داد و دختر و شاهزاده ابراهیم را به عقد هم درآورد. حالا بشنوید از پدر شاهزاده ابراهیم! همان روزی كه شاهزاده ابراهیم شهر و دیارش را ترك كرد و از عشق دختر فتنة خونریز آواره شد, پدرش دستور داد غلام ها همه جا را بگردند و او را پیدا كنند. اما, وقتی كه غلام ها اثری از او به دست نیاوردند, پدرش لباس قلندری پوشید و شهر به شهر و دیار به دیار به دنبال پسر گشت. از قضای روزگار روزی كه رسید به شهر چین, دید مردم دسته دسته به سمت قصر پادشاه چین می روند. از پیرمردی پرسید «امروز چه خبر است؟» پیرمرد جواب داد «مگر نشنیده ای؟ امروز دختر فتنة خونریز با شاهزاده ابراهیم, پسر پادشاه ایران, عروسی می كند.» قلندر تا اسم پسرش را شنید از هوش رفت. همین كه به هوش آمد بلند شد همراه مردم رفت به قصر پادشاه چین, تا چشم شاهزاده ابراهیم افتاد به قلندر, او را شناخت و دوید به میان مردم؛ پدرش را بغل گرفت و بوسید. بعد, دستور داد او را بردند حمام و یك دست لباس پادشاهی تنش كردند. وقتی پادشاه ایران از حمام درآمد, شاهزاده ابراهیم او را برد پیش پدر دختر و آن ها هم یكدیگر را در بغل گرفتند. خلاصه! مجلس عروسی هفت روز برقرار بود . چند روز كه گذشت, شاهزاده ابراهیم دختر را برداشت و با پدرش برگشت به مملكت خودشان و خوش و خرم در كنار هم زندگی كردند.
    قصه ما به سر رسید کلاغ به خونه اش نرسید

    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  7. #6
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    یکی بود یکی نبود
    یه زن و شوهر خیلی فقیری بودند که توی یه خونه ی خیلی کوچیک زندگی می کردن
    و با یه پیرزن جادوگر همسایه بودن
    توی باغچه ی پیرزن تربچه نقلی بوده و زنه که حامله بوده هر روز اونا رو می دیدیه ویار تربچه نقلی می کنه
    و از شوهرش می خواد تربچه نقلی براش بخره ‘ شوهره اون روز هر چی کار می کنه نمیتونه پولی اضافه تر از اونچه همیشه به دست میاورده و به زور باهاش مایحتاج زندگیشونو می خریده بدست بیاره ‘ وقتی میره خونه
    و زنش تربچه نقلی می خواسته با خجالت میگه که امروز نتونسته بخره ‘ روز بعد دوباره قبل از رفتنش زنش سفارش می کنه که امروز حتما براش بخره و اون دوباره چند ساعت بیشتر کار می کنه ولی نمیتونه به مقدار کافی پول جمع کنه و از خجالتش به زنش میگه که نتونستم پیدا کنم
    روز بعدم به همین منوال می گذره
    تا اینکه وقتی ناراحت به خونه می رسه به ذهنش میرسه یواشکی ار تربچه های خونه ی همسایشون بکنه و واسه زنش ببره
    وقتی داشته تربچه ها رو می کنده زن همسایه سر میرسه
    و اونو در حال کندن تربچه می بینه‘
    و شروع به دعوا می کنه
    مرده واسه اینکه دلش به رحم بیاد میگه زنم حاملست و اینا رو دیدیه ویار کرده
    ولی پیرزنه هیچ جور قانع نمیشه و میگه حالا که تربچه هارو کندی اینا دیگه به درد من نمی خوره باید
    وقتی بچه به دنیا اومد بچه رو بدی به من
    هر چی مرده خواهش و التماس می کنه
    پیرزنه قبول نمی کنه
    بلاخره مرده تربچه ها رو واسه زنش می بره
    ولی در این مورد چیزی به زنش نمی گه
    امیدوار بوده تا وقتی بچه به دنیا میاد پیر زنه منصرف بشه
    مدتی می گذره و بچه به دنیا میاد

    و پیرزنه میاد که بچه رو ببره
    هر چی التماس می کنن فاییده نداشته و بچه رو بر می داره و می بره وسط یه جنگل که نتونن پیداش کننن
    و پدر و مادرشم مدتی بعد از غصه دق می کنن و می میرن
    پیرزنه اسم بچه رو می ذاره راپونزل به معنیه تربچه نقلی
    پیرزنه راپونزل رو به یه عمارت بلند توی یک جنگل می بره که این عمارته پله نداشته
    و خودش هر روز صبح تا بعد از ظهر از می رفته شهر
    کم کم راپونزل بزرگ میشه
    و توی زندگیش هیچ کسیو جز پیرزنه ندیده بوده و با پرنده ها دمخوار شده بوده
    و از اونها اواز یاد میگیره و صدای خیلی خیلی خوبیم داشته
    موهای راپونزل خیلی بلند میشه و پیرزنه وقتی می خواسته از عمارت بره بیرون از موهای راپونزل می رفته پایین و هر موقع هم می خواسته برگرده صدا میزده راپونزل موهاتو بنداز و اونم موهاشو می نداخته پایین و پیرزنه از اون بالا می آمده.
    مدتها به همین منوال می گذره تا اینکه
    یه روز پسر پادشاه که واسه گردش و شکار اومده بوده
    از این جنگل رد میشه
    و صدای راپونزل رو که اواز می خونده می شنوه هر چی دنبال صدا می گرده نمی تونه صاحبشو پیدا کنه تا اینکه به عمارت می رسه و می فهمه صدا از اونجا میاد ولی هیچ پله ای واسه بالا رفتن پیدا نمیکنه
    واسه اینکه بتونه صاحب صدا رو پیدا کنه دستور میده که شب اونجا اتراق کنن توی همین زمان می بینه که یک پیرزنی داره به عمارت نزدیک میشه اونم خودشو پشت درختا قایم می کنه و میشنوه که پیرزنه میگه راپونزل موهاتو بنداز و از موهای اون بالا میره.
    شاهرزاده صبر می کنه و می بینه که صبح دوباره پیرزنه از خونه میره بیرون و دوباره صدای آواز میاد و شب دوباره پیرزنه برمی گرده و از موها میره بالا
    روز بعد تصمیم می گیره بره و صاحب صدا رو پیدا کنه
    میره دم عمارت و میگه راپونزل موهاتو بنداز
    راپونزل که هیچ ادمیو ندیده بوده
    و با هیچکسی جز پیرزن سر و کار نداشته این جمله رو که می شنوه به عادت همیشه این کارو انجام میده و شاهزاده از موهاش میره بالا
    وقتی شاهزده رو می بینه اول می ترسه ولی کم کم باهاش آشنا میشه و شاهزاده پیشش می مونه و شب
    موقعی که می دونسته پیر زنه بر می کرده از اونجا میره
    مدتی به همین منوال می گذره
    تا اینکه
    پیرزنه متوجه میشه
    راپونزل فرق کرده
    آوازاش شاد شدن و خوشحاله
    وقتی دلیلشو می پرسه میگه واسه اینه که دیگه تنها نیستم و پسر شاه هر روز به اینجا میاد
    پیززن که اینو می شنوه همون موقع سریع راپونزل رو به یک جنگل دیگه میبره که شاهزاده نتونه اونو پیدا کنه
    مدتی می گذره و راپونزل روز به روز غمگین تر مشه
    و پسر پادشاهم قتی روز بعد میره و می بینه راپونزل نیست و رزوهای بعدم خبری ازش نمیشه بیمار میشه
    بعد یک مدت پیرزن میمیره و شب هر چی راپونزل منتظر میشه نمیاد روز بعدش راپونزل خیلی گرسنه بوده و مجبور میشه هر جوری هست از اون کلبه بیاد بیرون نزدیک کلبه یک رودخونه بوده
    کم کم یاد میگیره از اونجا ماهی بگیره و از گیاهان جنگل بخوره
    ولی بعد از اون راپونزل همیشه اوازهای غمگین می خونده‘از طرف دیگه
    پادشاه از همه جا دکتر واسه پسرش خبر می کنه ولی نمی تونن درمانش کنن‘
    تا اینکه به پیشنهاد یکی از دکترا اونو سوار اسب می کنن و برای گشت و گذار بیرون میبرن
    از قضا اونو نزدیک همون رود خونه ای می برن که راپونزل اونجا بوده
    وقتی شاهزاده میره لب آب لای بوته ها یک تار مو از موهای راپونزل رو می بینه
    و بعد مدتها شروع به حرف زدن می کنه و به همه دستور میده که دنبال راپونزل بگردن
    و خودشم شروع به دویدن می کنه
    تا اینکه از دور صدای راپونزل رو می شنوه و به طرف صدا میره
    وقتی به راپونزل میرسه که اروم داشته اواز غمگینشو می خونده
    پسر پادشاه که دیگه حالش خوب شده بوده با خوشحالی جلوی پای راپونزل زانو می زنه و انگشترشو دست اون می کنه و به خوبی و خوشی با هم ازدواج می کنن

    قصه ما به سر رسید کلاغ به خونه اش نرسید
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  8. #7
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    نمکو

    یک مرد و زن بودند که هفت تا دختر داشتند و خانه شان هشت در داشت ، هر شب نوبت یکی از دختر ها بود که درها را ببندد و اگر یکی از درها را نمی بست دیو به خانه آنها می آمد و آنها را می برد .
    یک شب که نوبت نمکو بود مادرش گفت :برو همه درها را ببند ، نمکو همه درها را بست اما یک در را یادش رفت ببندد .
    شب داشتند چرخ می ریسدند که دیدند دیو آمد توی خانه شان .
    دیو گفت : بریسید تا بریسید ماه دودان/ بیارید یک چایی بهر مهمان .
    مادر و خواهر های نمکو گفتند : هفت در را بستی نمکو یک در را نبستی نمکو کورشو برو چایی بهش بده .
    نمکو گریه کنان رفت و دیو را چایی داد .
    دوباره دیو گفت : بریسید و بریسید ماه دودان / بیارید یک شامی بهر مهمان .
    خواهرهایش گفتند : هفت در را بستی نمکو یک در را نبستی نمکو کورشو برو شامش بده .
    نمکو رفت دیو را شام داد . بعد دیو همدم خواست .
    خواهر هایش گفتند : هفت در را بستی نمکو یک در را نبستی نمکو کور شو برو همدمش باش .
    نمکو هم رفت و تو اتاق دیو خوابید . نصف شب دیو نمکو را برداشت و توی توبره گذاشت و پشت گرفت و رفت .
    نمکو در راه فکری به سرش زد به دیو گفت : دستشویی دارم ، دیو نمکو را از توبره بیرون آورد ، نمکو هم وقتی دیو حواسش نبود توبره را پر از سنگ کرد و خودش فرار کرد .
    دیو توبره را برداشت همینطور که می رفت گفت : نمکو اینقدر خودت را سنگین نکن . ولی صدایی نیامد . توی توبره را نگاه کرد دید پر از سنگ است . برگشت و رفت و نمکو را پیدا کرد . او را در توبره گذاشت و راه افتاد . دوباره نمکو گفت : دستشویی دارم . دیو توبره را زمین گذاشت و نمکو را بیرون آورد . نمکو این بار توبره را پر از خار کرد و خودش فرار کرد . دوباره دیو به راه افتاد و دید که توبره سیخ می زند . گفت نمکو اینقدر سیخ نزن . دید صدایی نیامد نگاه کرد دید توبره پر از خار است .
    برگشت و نمکو را پیدا کرد و توی توبره گذاشت تا اینکه رسید به خانه اش .
    به نمکو گفت : من می رم شکار اگر اومدم و دیدم که آب حوض لجن بسته تو را به چنگه دار می زنم .
    نمکو ترسید و دید چندتا دختر دیگر را هم به چنگه دار زده . دیو رفت بیرون .

    نمکو رفت دستاشو بشوره تا دست توی حوض برد دید آب حوض لجن بسته . با خودش گفت حالا چه کار کنم الان دیو میاد و مرا هم دار می زنه . یه فکری کرد و رفت مقداری نمک و سوزن و کبریت و پر مرغ برداشت و دخترهایی را هم که آویزان بودند آزاد کرد و خودش هم فرار کرد .
    همینطور که فرار می کرد دیو را دید که دنبالش می دود با خود گفت الان مرا می گیرد کبریت را روشن کرد و انداخت جلو پای دیو ، پای دیو می سوخت ولی دنبال نمکو می دوید .
    دوباره نمکو نگاه کرد دید دیو دارد به او می رسد سوزن را انداخت زیر پای دیو و سوزن توی پای دیو رفت بازهم دنبال نمکو می دوید و بعد نمکو نمکها را ریخت و پای سوخته و زخمی دیو پر از نمک و دردش بیشتر شد ولی نمکو دید باز هم دیو دارد دنبالش می آید .
    این بار پر را انداخت ، نمکو بال در آورد و پرواز کرد و رفت خانه شان دید پدر و مادر و خواهرهایش ازغصه نمکو کور شده اند .
    نمکو پرش را به چشم مادر و پدر و خواهر هایش کشید چشمشون روشن شد و دیو هم که پاهایش سوخته بود مرد و همه از دست دیو راحت شدند .

    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید
    ویرایش توسط بـهـار : 23-12-2014 در ساعت 21:49
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  9. #8
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    پادشاه و كنيزك _ داستاني از مثنوي دفتر اول



    پادشاه قدرتمند و توانايي, روزي براي شكار با درباريان خود به صحرا رفت, در راه كنيزك زيبايي ديد و عاشق او شد. پول فراوان داد و دخترك را از اربابش خريد, پس از مدتي كه با كنيزك بود. كنيزك بيمار شد و شاه بسيار غمناك گرديد. از سراسر كشور, پزشكان ماهر را براي درمان او به دربار فرا خواند, و گفت: جان من به جان اين كنيزك وابسته است, اگر او درمان نشود, من هم خواهم مرد. هر كس جانان مرا درمان كند, طلا و مرواريد فراوان به او مي‌دهم. پزشكان گفتند: ما جانبازي مي‌كنيم و با همفكري و مشاوره او را حتماً درمان مي‌كنيم. هر يك از ما يك مسيح شفادهنده است. پزشكان به دانش خود مغرور بودند و يادي از خدا نكردند. خدا هم عجز و ناتواني آنها را به ايشان نشان داد. پزشكان هر چه كردند, فايده نداشت. دخترك از شدت بيماري مثل موي, باريك و لاغر شده بود. شاه يكسره گريه مي‌كرد. داروها, جواب معكوس مي‌داد. شاه از پزشكان نااميد شد. و پابرهنه به مسجد رفت و در محرابِ مسجد به گريه نشست. آنقدر گريه كرد كه از هوش رفت. وقتي به هوش آمد, دعا كرد. گفت اي خداي بخشنده, من چه بگويم, تو اسرار درون مرا به روشني مي‌داني. اي خدايي كه هميشه پشتيبان ما بوده‌اي, بارِ ديگر ما اشتباه كرديم. شاه از جان و دل دعا كرد, ناگهان درياي بخشش و لطف خداوند جوشيد, شاه در ميان گريه به خواب رفت. در خواب ديد كه يك پيرمرد زيبا و نوراني به او مي‌گويد: اي شاه مُژده بده كه خداوند دعايت را قبول كرد, فردا مرد ناشناسي به دربار مي‌آيد. او پزشك دانايي است. درمان هر دردي را مي‌داند, صادق است و قدرت خدا در روح اوست. منتظر او باش.
    فردا صبح هنگام طلوع خورشيد, شاه بر بالاي قصر خود منتظر نشسته بود, ناگهان مرد داناي خوش سيما از دور پيدا شد, او مثل آفتاب در سايه بود, مثل ماه مي‌درخشيد. بود و نبود. مانند خيال, و رؤيا بود. آن صورتي كه شاه در رؤياي مسجد ديده بود در چهرة اين مهمان بود. شاه به استقبال رفت. اگر چه آن مرد غيبي را نديده بود اما بسيار آشنا به نظر مي‌آمد. گويي سالها با هم آشنا بوده‌اند. و جانشان يكي بوده است.
    شاه از شادي, در پوست نمي‌گنجيد. گفت اي مرد: محبوب حقيقي من تو بوده‌اي نه كنيزك. كنيزك, ابزار رسيدن من به تو بوده است. آنگاه مهمان را بوسيد و دستش را گرفت و با احترام بسيار به بالاي قصر برد. پس از صرف غذا و رفع خستگي راه, شاه پزشك را پيش كنيزك برد و قصة بيماري او را گفت: حكيم، دخترك را معاينه كرد. و آزمايش‌هاي لازم را انجام داد. و گفت: همة داروهاي آن پزشكان بيفايده بوده و حال مريض را بدتر كرده, آنها از حالِ دختر بي‌خبر بودند و معالجة تن مي‌كردند. حكيم بيماري دخترك را كشف كرد, امّا به شاه نگفت. او فهميد دختر بيمار دل است. تنش خوش است و گرفتار دل است. عاشق است.

    عاشقي پيداست از زاري دل نيست بيماري چو بيماري دل

    درد عاشق با ديگر دردها فرق دارد.
    عشق آينة اسرارِ خداست عقل از شرح عشق ناتوان است
    شرحِ عشق و عاشقي را فقط خدا مي‌داند.

    حكيم به شاه گفت: خانه را خلوت كن! همه بروند بيرون، حتي خود شاه. من مي‌خواهم از اين دخترك چيزهايي بپرسم. همه رفتند، حكيم ماند و دخترك. حكيم آرام آرام از دخترك پرسيد: شهر تو كجاست؟ دوستان و خويشان تو كي هستند؟ پزشك نبض دختر را گرفته بود و مي‌پرسيد و دختر جواب مي‌داد. از شهرها و مردمان مختلف پرسيد، از بزرگان شهرها پرسيد، نبض آرام بود، تا به شهر سمرقند رسيد، ناگهان نبض دختر تند شد و صورتش سرخ شد. حكيم از محله‌هاي شهر سمر قند پرسيد. نام كوچة غاتْفَر، نبض را شديدتر كرد. حكيم فهميد كه دخترك با اين كوچه دلبستگي خاصي دارد. پرسيد و پرسيد تا به نام جوان زرگر در آن كوچه رسيد، رنگ دختر زرد شد، حكيم گفت: بيماريت را شناختم، بزودي تو را درمان مي‌كنم. اين راز را با كسي نگويي. راز مانند دانه است اگر راز را در دل حفظ كني مانند دانه از خاك مي‌رويد و سبزه و درخت مي‌شود. حكيم پيش شاه آمد و شاه را از كار دختر آگاه كرد و گفت: چارة درد دختر آن است كه جوان زرگر را از سمرقند به اينجا بياوري و با زر و پول و او را فريب دهي تا دختر از ديدن او بهتر شود. شاه دو نفر داناي كار دان را به دنبال زرگر فرستاد. آن دو زرگر را يافتند او را ستودند و گفتند كه شهرت و استادي تو در همه جا پخش شده، شاهنشاه ما تو را براي زرگري و خزانه داري انتخاب كرده است. اين هديه‌ها و طلاها را برايت فرستاده و از تو دعوت كرده تا به دربار بيايي، در آنجا بيش از اين خواهي ديد. زرگر جوان، گول مال و زر را خورد و شهر و خانواده‌اش را رها كرد و شادمان به راه افتاد. او نمي‌دانست كه شاه مي‌خواهد او را بكشد. سوار اسب تيزپاي عربي شد و به سمت دربار به راه افتاد. آن هديه‌ها خون بهاي او بود. در تمام راه خيال مال و زر در سر داشت. وقتي به دربار رسيدند حكيم او را به گرمي استقبال كرد و پيش شاه برد، شاه او را گرامي داشت و خزانه‌هاي طلا را به او سپرد و او را سرپرست خزانه كرد. حكيم گفت: اي شاه اكنون بايد كنيزك را به اين جوان بدهي تا بيماريش خوب شود. به دستور شاه كنيزك با جوان زرگر ازدواج كردند و شش ماه در خوبي و خوشي گذراندند تا حال دخترك خوبِ خوب شد. آنگاه حكيم دارويي ساخت و به زرگر داد. جوان روز بروز ضعيف مي‌شد. پس از يكماه زشت و مريض و زرد شد و زيبايي و شادابي او از بين رفت و عشق او در دل دخترك سرد شد:عشقهايي كز پي رنگي بود عشق نبود عاقبت ننگي بود
    زرگر جوان از دو چشم خون مي‌گريست. روي زيبا دشمن جانش بود مانند طاووس كه پرهاي زيبايش دشمن اويند. زرگر ناليد و گفت: من مانند آن آهويي هستم كه صياد براي نافة خوشبو خون او را مي‌ريزد. من مانند روباهي هستم كه به خاطر پوست زيبايش او را مي‌كشند. من آن فيل هستم كه براي استخوان عاج زيبايش خونش را مي‌ريزند. اي شاه مرا كشتي. اما بدان كه اين جهان مانند كوه است و كارهاي ما مانند صدا در كوه مي‌پيچد و صداي اعمال ما دوباره به ما برمي‌گردد. زرگر آنگاه لب فروبست و جان داد. كنيزك از عشق او خلاص شد. عشق او عشق صورت بود. عشق بر چيزهاي ناپايدار، پايدار نيست. عشق زنده, پايدار است. عشق به معشوق حقيقي كه پايدار است. هر لحظه چشم و جان را تازه تازه‌تر مي‌كند مثل غنچه.
    عشق حقيقي را انتخاب كن, كه هميشه باقي است. جان تو را تازه مي‌كند. عشق كسي را انتخاب كن كه همه پيامبران و بزرگان از عشقِ او والايي و بزرگي يافتند. و مگو كه ما را به درگاه حقيقت راه نيست در نزد كريمان و بخشندگان بزرگ كارها دشوار نيست.
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  10. #9
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    باغ سیب

    یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود ،پادشاهی بود که سه پسر داشت بنام ملک محمد ، ملک ابراهیم و ملک بهمن. ملک محمد از همه کوچکتر بود . یک درخت سیب در قصر شاهی بود که سه تا دانه سیب داشت که پادشاه می خواست آنها را برای پسرانش عقد کند چونکه وقتی می رسیدند سه تا دختر میشدند .
    وقت رسیدن سیبها بود . پادشاه دستور داد هر شب یکی از پسرها پای درخت کشیک بدهد که کسی سیب ها را نچیند . شبی که نوبت ملک ابراهیم ، پسر بزرگتر بود خوابش برد . صبح که بیدار شد یکی از سیب ها نبود . شب دیگر نوبت ملک بهمن پسر میانی بود او هم شب خوابش برد ، صبح که بیدار شد سیب دومی هم نبود .
    شب بعد نوبت ملک محمد پسر کوچکتر رسید . ملک محمد برای اینکه خوابش نبرد انگشتش را برید و نمک زد . نزدیکی های صبح دید دستی در هوا پیدا شد . تا خواست سیب را بچیند ، ملک محمد شمشیر را کشید زد به مچ دست ، ولی دست سیب را چید وغیب شد .
    ملک محمد رد خونی را که از دست او ریخته بود گرفت و رفت تا رسید سر چاهی . ولی دید کسی نیست . همان جا نشست ، صبح که شد پادشاه خبردار شد . به پسرانش گفت :« مردم یک مرغ گم می کنند هفت تا خانه سراغش را می روند شما برادرتان گم شده سراغش نمیروید ؟» برادرها حرکت کردند رفتند دیدند ملک محمد لب چاهی نشسته .
    قرار گذاشتند پسر بزرگ وارد چاه بشود ببیند چه خبر است ؟ ملک ابراهیم را با طنابی تو چاه کردند چند ذرعی که پایین رفت گفت :« سوختم، پختم » کشیدنش بالا . ملک محمد گفت :« من می روم اما هر چه گفتم سوختم پختم نکشیدم بالا » طناب را به کمر بست داخل چاه شد هر چه گفت :« سوختم ، پختم » گوش ندادند . رفت پایین دید خون ریخته ، رد خون را گرفت رفت دید دختری نشسته که به ماه می گوید تو درنیا که من درآمدم .
    سر یک نره دیو هم روی زانوی دختر است . به دختر گفت :« تو کی هستی؟» دختر گفت :« من همان سیبم . این دیوها سه برادرند که دوتای آنها در اطاق دیگرند خواهران من هم پیش آنها هستند اما تو چرا به اینجا آمده ای؟ کشته می شوی . تا این دیو خواب است او را بکش اگر بیدار شود تکه بزرگت گوشت است » ملک محمد گفت :« من با نامردی کسی را نمی کشم» نوک شمشیر را به کف پای دیو زد .
    دیو تکانی خورد و گفت :« ای گیس بریده پشه ها را کیش کن » ملک محمد گفت :« پشه نیست اجلت رسیده» دیو بلند شد سنگ آسیایی را روی سرش گرفت و به طرف ملک محمد پرتاب کرد . ملک محمد خود را کنار کشید سنگ آسیاب مثل یک کوه به زمین خورد بعد مثل برق شمشیر را کشید چنان به فرق سرش زد که مثل خیارتر دو نیم شد . راه و چاه را از دختر پرسید و دو برادر دیگر را هم کشت . هر سه تا دختر را آورد ته چاه دو تا از دخترها را بالا فرستاد .
    دختر سومی که کوچکتر بود گفت :« من نمیرم اول تو برو » ملک محمد گفت :« چرا ؟» دختر گفت :« اگر من برم برادرهات ترا بالا نمی کشند » ملک محمد قبول نکرد . دختر گفت :« پس گوش کن اگر تو را بالا نکشیدند در این سرزمین جواهرات زیاد است یک دستاس طلا هست که اگر به چپ بچرخانی مروارید و اگر براست بچرخانی یاقوت بیرون می ریزد یک صندوقچه طلا هم هست که درش را باز کنی خروسی بیرون میآید وقتی بگوید قوقولی قوقول زمرد از نوکش می ریزد اگر خواستند مرا عروس کنند من ایراد می گیرم که هر وقت دستاس و صندوقچه را آوردند عروسی می کنم .

    کسی نمی تواند آنها را بسازد اگر دستاس و صندوقچه را تهیه کردند معلوم می شود تو از چاه بیرون آمدی حالا اگر برادرانت ترا از چاه بیرون کشیدند که هیچ اما اگر از وسط چاه پایین انداختند هفت طبقه می روی زیرزمین در آنجا دو تا گاو روز شنبه میآیند یکی سفید یکی سیاه با هم جنگ می کنند . اگر پریدی پشت گاو سفید می آئی روی زمین اما اگرپریدی پشت گاو سیاه باز هفت طبقه دیگر میروی زیرزمین » ملک محمد دختر کوچک را هم بالا فرستاد .

    ادامه دارد

    ویرایش توسط بـهـار : 25-12-2014 در ساعت 23:02
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

  11. #10
    مدیر تالار فناوری
    تاریخ عضویت
    May 2014
    رشته تحصیلی
    فیزیک
    محل سکونت
    شمال
    ارسال ها
    1,400
    تشکر
    0
    تشکر شده 0 بار در 0 پست
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    1
    میزان امتیاز
    8503
    قدرت امتیاز دهی
    47

    پیش فرض پاسخ : شب های زمستون و قصه های قدیمی ما

    وقتی که خودش طناب را به کمر بست برادرهاش او را تا وسط چاه بالا کشیدند بعد با هم مشورت کردند که اگر ملک محمد به پدرمان بگوید که ما ترسیدیم و توی چاه نرفتیم برای ما سرشکستگی است ، آنوقت طناب را رها کردند . ملک محمد هفت طبقه رفت زیر زمین و بیهوش شد . وقتی به هوش آمد فکرش را جمع کرد و حرف های دختر را به یاد آورد و منتظر روزی نشست که گاوها بیایند . از آن طرف برادران ملک محمد دخترها را برداشتند و رفتند و به پدر خود گفتند :« ما ملک محمد را ندیدیم . دیوها را کشتیم و این دخترها را نجات دادیم » چند روز گذشت .

    ملک محمد تشنه و گرسنه منتظر بود تا عاقبت گاوها آمدند و مشغول جنگ شدند . ملک محمد خدا را یاد کرد و گاو سفید را در نظرگرفت و پرید . در همین موقع گاو سیاه پشتش به ملک محمد شد و اشتباهاً پرید به پشت گاو سیاه که باز هفت طبقه دیگر رفت زیرزمین و بیهوش افتاد . وقتی که به هوش آمد نگاه کرد بیابانی را در مقابل خود دید بلند شد و به راه افتاد چشمش به گاویاری افتاد که مشغول شخم زدن بود . پیش رفت خدا قوتی گفت و از او خوراک خواست .
    گاویار گفت :« بیا شخم بزن تا من بروم برایت نان بیاورم ولی صدایت را بلند نکنی که به صدای تو دو تا شیر میآیند هم گاوها را میخورند و هم خودت را » گاویار رفت قدری که دور شد ملک محمد با صدای بلند گاوها را می راند شیرها صدای او را که شنیدند پیداشان شد . ملک محمد گاوها را رها کرد شیرها را گرفت به خیش بست . مرد گاویارکه برگشت و این منظره را دید جرات نکرد نزدیک شود .
    ملک محمد سرشیرها را گرفت بهم کوبید که خرد شدند . صدا زد :« نترس بیا » گاویار آمد چند گرده نان آورده بود ملک محمد نان ها را خورد . آب خواست . کرد گفت :« آب نیست » ملک محمد گفت :« چرا ؟» گاویار گفت :« در اینجا چشمه آبی است که یک اژدهای بزرگ جلوآن خوابیده . روزهای شنبه یک دختر و مقداری خوراکی می برند کنار چشمه ، اژدها که برای بلعیدن آنها تکان میخورد قدری آب می آید که مردم بر می دارند .
    امروز جمعه است و آخر هفته تمام شده فردا نوبت دختر پادشاه است که می برندش برای اژدها» ملک محمد گفت :« اگر من اژدها را بکشم بمن چه می دهند ؟» مرد گاویار گفت :« مگر از جانت سیر شده ای ؟» ملک محمد گفت :« مرا پیش پادشاه ببر» مرد قبول کرد .
    ملک محمد وقتی به دربار رسید چون شاهزاده بود رسوم دربار را خوب بجا آورد پادشاه خیلی خوشش آمد . گفت :« جوان چه می خواهی ؟» ملک محمد گفت :« من حاضرم اژدها را بکشم » پادشاه گفت :« حیف از جوانیت نمی آید ؟» ملک محمد آنقدر اصرار کرد تا پادشاه قبول کرد .
    ملک محمد فردای آن روز که شنبه بود با دختر پادشاه و یک سینی طعام حرکت کردند تا رسیدند نزدیک چشمه . ملک محمد به دختر گفت :« وقتی من اژدها را کشتم از بوی تعفن خونش بیهوش می شوم تو فوری به شهر برگرد و بگو جار بزنند تا مردم با اطلاع باشند شهر را آب نبرد » وقتی به چشمه رسیدند ملک محمد دختر را عقب زد و مشغول خوردن غذا شد. اژدها هر چه صبر کرد دید از غذا خبری نیست حرکتی بخود داد قدری از چشمه آمد بیرون که طعمه را ببلعد . ملک محمد امانش نداد .

    شمشیر را کشید خدا را یاد کرد چنان به کمرش زد که دو نیم شد . آنوقت خودش از هوش رفت . دختر دوان دوان به شهر رفت و ماجرا را به پدرش گفت تا جارچی جار بزند که مردم مواظب باشند . آنوقت چند نفررا فرستاد ملک محمد را آوردند . ملک محمد وقتی به هوش آمد پادشاه گفت :« جوان در عوض این خدمتی که به ما کردی چه می خواهی ؟» ملک محمد تمام سرگذشت خودش را گفت و از او کمک خواست
    پادشاه گفت :« ای جوان کاری از من ساخته نیست اما اینجا سیمرغی است که روی فلان درخت بچه می کند . معلوم نیست هر سال چه جانوری بچه هایش را می خورد . اگر بتوانی بچه های او را نجات دهی ، شاید بتواند کاری برایت انجام دهد »
    ملک محمد راه سیمرغ را پرسید و راه افتاد . از تصادفات روزگار موقعی به پای درخت رسید که مار عظیمی از درخت بالا می رفت و بچه های سیمرغ جیرجیر می کردند .
    ملک محمد شمشیر کشید خدا را یاد کرد زد به کمرمار – مار دو نیمه شد نصف آنرا انداخت پیش بچه های سیمرغ نصف دیگرش را زیر سرش گذاشت و خوابید خواب بود که سیمرغ چشمش به ملک محمد افتاد گفت :« همین است که هر سال جوجه های مرا میخورد » آنوقت رفت از کوه سنگ بزرگی برداشت آمد بالای سر ملک محمد نزدیک بود سنگ را رها کند که جوجه هایش بنای جیرجیر را گذاشتند .

    سیمرغ پرسید :« چه خبر است ؟» گفتند :« این مار می خواست ما را ببلعد این آدمی زاد ما را نجات داد » سیمرغ سنگ را بدور انداخت صبر کرد تا ملک محمد بیدار شد . گفت :« ای جوان کیستی ؟» ملک محمد تمام سرگذشتش را گفت . سیمرغ گفت :« می روی هفت تا گاو را پوست میکنی پوست ها را پر از آب می کنی با لاشه آنها میآیی تا من ترا به روی زمین برسانم » ملک محمد رفت پیش شاه هفت گاو گرفت پوست کند پوست ها را پر از آب کرد با لاشه آنها آورد پیش سیمرغ . سیمرغ دستور داد گوشت ها و آب ها را چیدند روی بالش . ملک محمد را هم سوار کرد و گفت :« هر وقت گفتم تشنه ام یک لاش گاو بینداز توی دهنم . هروقت گفتم گرسنه ام یک مشک آب خال کن توی دهنم » آنوقت حرکت کرد . آخرین مشک آب باقی بود که سیمرغ بجای اینکه بگوید گرسنه ام گفت تشنه ام . دیگر گوشتی نمانده بود . ملک محمد ناچار کارد را کشید رانش را برید به دهان سیمرغ انداخت .

    سیمرغ دید گوشت شیرین است فهمید گوشت آدمیزاد است . آنوقت گوشت را توی دهان نگه داشت تا رسید به زمین ، ملک محمد را به زمین گذاشت گفت :« بلند شو برو » ملک محمد که پایش درد می کرد و نمی خواست سیمرغ بفهمد گفت :« تو برو من بعد میروم » سیمرغ گفت :« تو باید بروی تا من بروم » ملک محمد بلند شد ولی نتوانست راه برود . سیمرغ گوشت را از زیر زبانش بیرون آورد چسسباند به ران ملک محمد فوری خوب شد . چند تا از پر خودش را هم به ملک محمد داد و گفت :« هر وقت کاری داشتی یکی از آنها را آتش بزن من حاضر می شوم » آنوقت رفت .

    ملک محمد براه افتاد و رفت و رفت تا رسید به شهر خودش . شنید که عروسی برادرانش نزدیک است و چون ملک محمد پیدا نشده قرار است دختر کوچک تر به عقد شاه در بیاید . ملک محمد رفت پیش زرگری شاگرد شد . شب ها در دکان زرگر می خوابید . تا روزی غلامان شاه آمدند به زرگر گفتند :« یک صندوقچه می خواهیم که وقتی درش را باز کنند یک خروس طلا بیرون بیاید که هر وقت قوقولی قوقول کند جواهر از نوکش بریزد . زرگر گفت :« این کار من نیست » ملک محمد گفت :« اوستا من میسازم » زرگر گفت :« پسر، زرگرهای بزرگ نتوانستند بسازند تو چطور می سازی ؟» ملک محمد گفت :« قبول کن کار نداشته باش » زرگر قبول کرد . در خزانه پادشاه را گشودند طلا و جواهرات زیاد آوردند به زرگر دادند . ملک محمد به زرگر گفت :« اوستا این جواهرات همه مال تو . من بدون این طلا و جواهرات خروس طلائی را می سازم » شب که شد ملک محمد رفت بیرون شهر . یک پر از سیمرغ آتش زد طولی نکشید آسمان سیاه شد . سیمرغ به زمین نشست گفت :« ملک محمد چه کاری داری ؟» ملک محمد گفت :« برو از آن زیر زمین دستآس و صندوقچه را بیار » سیمرغ پرواز کرد و رفت و برگشت همه را جلو ملک محمد به زمین گذاشت .
    ملک محمد دستآس را پنهان کرد صندوقچه را برداشت آمد توی دکان و خوابید . صبح زود استاد زرگر که از ترس خوابش نبرده بود آمد . ملک محمد صندوقچه را به او نشان داد . جواهراتی را هم که از نوک خروس ریخته بود به استاد داد . هنوز آفتاب بالا نیامده بود که غلامان شاه برای صندوقچه آمدند . استاد صندوقچه را برداشت و با غلامان به دربار رفت و آن را تحویل داد . تا دختر صندوقچه را دید دانست که ملک محمد برگشته . کنیزش را فرستاد دکان زرگر قصه را از اول تا آخر به ملک محمد خبر داد که برادرانش چه به پدرشان گفته اند .

    ملک محمد به کنیز گفت :« بگو موقعی که از حمام بیرون میآیند من سیاه پوش بر اسب سیاه سوارم و او را می قاپم میبرم » وقتی که دو باره به دختر مراجعه کردند که اجازه عروسی بدهد گفت :« هر وقت دستآسی آوردید که اگر به چپ بچرخانی مروارید بریزد اگر به راست بچرخانی یاقوت آنوقت عروسی میکنم » باز به همان زرگر مراجعه کردند . ملک محمد شبانه دستآس را از جایی که مخفی کرده بود بیرون آورد . صبح استادش برد و تحویل داد . دیگر دختر ایرادی نداشت و حاضر به عروسی شد . ملک محمد به استاد زرگر گفت :« در عوض جواهرات یک خواهش دارم که یک اسب سیاه و یک دست لباس سیاه برام فراهم کنی » استاد زرگر اسب سیاه و لباس سیاه را برای ملک محمد تهیه کرد .

    موقعی که عروس از حمام بیرون آمد ملک محمد لباس سیاه پوشید سوار بر اسب سیاه جمعیت را شکافت به دختر نزدیک شد و او را قاپید و به ترک اسب نشاند و مثل برق و باد دور شد . مسافتی که از شهر دور شد ایستاد یک پر سیمرغ را آتش زد سیمرغ حاضر شد و ملک محمد دستور داد سراپرده و قشونی برایش فراهم کند . سیمرغ هم فوری تهیه کرد .

    چند روزی گذشت ملک محمد به پدرش پیغام فرستاد که یا آماده جنگ باشد یا کشورش را به او واگذار کند . پادشاه تهیه جنگ دید جنگ شروع شد ملک محمد سوار بر اسب سیاه لباس سیاه پوشید بهر طرف حمله می کرد ولی کسی را نمی کشت تا رسید به برادرانش هر دو را اسیر کرد . شب که دست از جنگ کشیدند پادشاه دید پسرانش اسیر شده نمی تواند با ملک محمد بجنگد پیغام صلح داد . ملک محمد هم با فتح و فیروزی به قصر پدرش وارد شد .

    مقابل پدر که رسید نقاب از چهره برداشت . پادشاه پسرش را شناخت او را بغل کرد و نوازش کرد و از سرگذشتش پرسید . ملک محمد هم سرگذشت خودش را تعریف کرد . پادشاه گفت :« چرا از اول نیامدی و چرا جنگ کردی ؟» ملک محمد گفت :« اگر این کارها را نمی کردم برادرانم میگفتند دروغ میگوید حالا آنها اسیر من هستند و مجبورند راست بگویند » پادشاه هم در عوض این شجاعت ملک محمد ، از پادشاهی دست کشید و ملک محمد را بجای خود به تخت شاهی نشانید . هفت شبانه روز شهر را آیین بستند .
    ملک محمد و دختر با هم عروسی کردند .
    قصه ما به سر رسید کلاغه به خونه اش نرسید
    زندگی یک پاداش است نه یک مکافات …فرصتی است کوتــــــــاه …
    تا ببالــــــی …
    بدانـــــــــی …
    بیندیشـــی …
    بفهمــــــی …
    و زیبا بنگـــری …
    درنهایت در خاطره ها بمانــــی …

صفحه 1 از 2 12 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. تابستون خوش
    توسط ashe405 در انجمن مطالب جالب و خواندنی
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 20-09-2014, 13:30
  2. آموزش : وقتي ستون فقرات به ستوه مي‌آيد.
    توسط M.D.E در انجمن ارتوپدی
    پاسخ ها: 1
    آخرين ارسال: 06-10-2013, 14:55
  3. پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 29-10-2012, 11:29
  4. مقاله ‏سرستون‏ هاى كاخ ساسانى اصفهان
    توسط hamed.sa در انجمن معماری ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 06-10-2012, 20:25
  5. مقاله عملکرد ستونهای قوطی فولادی پرشده با بتن
    توسط hilda در انجمن مقالات و مباحث عمرانی
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 08-04-2012, 15:59

برچسب برای این موضوع

این مطلب را به اشتراک بگذارید

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تماس با مدیریت سایت پژوهشگران جوان ایران
جهت ارتباط با مديریت سایت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : Admin@pjiran.ir
Email : Ads@pjiran.ir
طراحي شده توسط : پژوهشگران
لينک هاي مرتبط با سایت پژوهشگران جوان

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.1