تبلیغات  ترجمه
بازی آنلاین  ترجمه پیش بینی ساخت وبلاگ

لیست کاربران دعوت شده به این موضوع

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 از مجموع 37

موضوع: دفتر متن، شعر، دلنوشته، و داستان های | عرفان نظرآهاری

  1. #1
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض دفتر متن، شعر، دلنوشته، و داستان های | عرفان نظرآهاری


    پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
    پشت سر هر آنچه که دوستش می داری
    و تو برای این که معشوقت را از دست ندهی
    بهتر است بالاتر را نگاه نکنی
    زیرا ممکن است چشمت به خدا بیفتد
    و او آنقدر بزرگ است
    که هر چیز پیش او کوچک جلوه می کند


    پشت سر هر معشوق ، خدا ایستاده است
    اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولی
    اگر عشقت گذراست و تفنن و تفریح
    خدا چندان کاری به کارَت ندارد
    اجازه می دهد که عاشقی کنی
    تماشایت می کند و می گذارد که شادمان باشی . . .


    اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوی
    خدا با تو سختگیرتر می شود
    هر قدر که در عاشقی عمیق تر شوی و پاکبازتر
    و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زیباتر
    بیشتر باید از خدا بترسی
    زیرا خدا از عشق های پاک و عمیق و ناب و زیبا نمی گذرد
    مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند


    پشت سر هرمعشوقی ، خدا ایستاده است
    و هر گامی که تو در عشق برمی داری
    خدا هم گامی در غیرت برمی دارد
    تو عاشق تر می شوی و خدا غیورتر
    و آنگاه که گمان می کنی معشوق چه دست یافتنی است
    و وصل چه ممکن و عشق چه آسان
    خدا وارد کار می شود و خیالت را درهم می ریزد
    و معشوقت را درهم می کوبد
    معشوقت ، هر کس که باشد
    و هر جا که باشد و هر قدر که باشد
    خدا هرگز نمی گذارد میان تو و او ، چیزی فاصله بیندازد
    معشوقت می شکند و تو ناامید می شوی
    و نمی دانی که ناامیدی زیباترین نتیجه عشق است
    ناامیدی از اینجا و آنجا
    ناامیدی از این کس و آن کس
    ناامیدی از این چیز و آن چیز


    تو ناامید می شوی و گمان می کنی
    که عشق بیهوده ترین کارهاست
    و بر آنی که شکست خورده ای
    و خیال می کنی که آن همه شور و آن همه ذوق
    و آن همه عشق را تلف کرده ای
    اما خوب که نگاه کنی
    می بینی حتی قطره ای از عشقت
    حتی قطره ای هم هدر نرفته است
    خدا همه را جمع کرده و همه را برای خویش برداشته
    و به حساب خود گذاشته است


    خدا به تو می گوید:
    مگر نمی دانستی
    که پشت سر هر معشوق خدا ایستاده است؟
    تو برای من بود که این همه راه آمده ای
    و برای من بود که این همه رنج برده ای
    و برای من بود که اینهمه عشق ورزیده ای
    پس به پاس این ؛ قلبت را و روحت را و دنیایت را وسعت می بخشم
    و از بی نیازی نصیبی به تو می دهم.
    و این ثروتی است که هیچ کس ندارد
    تا به تو ارزانی اش کند


    فردا اما تو باز عاشق می شوی
    تا عمیق تر شوی و وسیع تر و بزرگ تر و ناامیدتر
    تا بی نیازتر شوی و به او نزدیکتر


    راستی :
    اما چه زیباست
    و چه باشکوه و چه شورانگیز
    که پشت سر هر معشوقی خدا ایستاده است!

    عرفان نظرآهاری
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  2. ترجمه تبلیغات
  3. #2
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض بال هایت را کجا جا گذاشته ای !

    پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
    پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
    پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

    پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
    پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
    انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
    آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

    عرفان نظرآهاري
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  4. #3
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض خدا و یک عروسک گلی

    زیر گنبد کبود
    جز من و خدا
    کسی نبود

    روزگار روبه راه بود
    هیچ چیز
    نه سفید و نه سیاه بود
    با وجود این
    مثل اینکه چیزی اشتباه بود

    زیر گنبد کبود
    بازی خدا
    نیمه کاره مانده بود
    واژه ای نبود و هیچ کس
    شعری از خدا نخوانده بود

    تا که او مرا برای بازی خودش
    انتخاب کرد
    توی گوش من یواش گفت
    تو دعای کوچک منی
    بعد هم مرا مستجاب کرد

    پرده ها کنار رفت
    خود به خود
    با شروع بازی خدا
    عشق افتتاح شد

    سالهاست
    اسم بازی من و خدا
    زندگی ست

    هیچ چیز مثل بازی قشنگ ما
    عجیب نیست
    بازی ای که ساده است و سخت
    مثل بازی بهار با درخت

    با خدا طرف شدن
    کار مشکلی ست
    زندگی
    بازی خدا و یک عروسک گلی ست...
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  5. #4
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض من همان نور هستم

    سالها پیش از این
    زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
    من فقط یک کمی خاک بودم همین
    یک کمی خاک که دعایش
    پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
    آرزویش همیشه
    دیدن آخرین قله کهکشان بود
    خاک هر شب دعا کرد
    از ته دل خدا را صدا کرد
    یک شب آخر دهایش اثر کرد
    یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
    و خدا تکه ای خاک برداشت
    آسمان را در آن کاشت
    خاک را
    توی دست خود ورز داد
    روح خود را به او قرض داد
    خاک توی دست خدا نور شد
    پر گرفت از زمین دور شد
    راستی
    من همان خاک خوشبخت
    من همان نور هستم
    پس چرا گاهی اوقات
    این همه از خدا دور هستم؟
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  6. #5
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض بال هایت را کجا جا گذاشتی؟

    فرشته تصمیمش را گرفته بود پیش خدا رفت وگفت:
    خدایا می خواهم زمین را از نزدیک ببینم. اجازه می خواهم و مهلتی کوتاه. دلم بی تاب تجربه ای زمینی است
    خدا درخواست فرشته را پذیرفت.
    فرشته گفت: تا بازگردم بال هایم را اینجا می سپارم این بال ها در زمین چندان به کارم نمی آید
    خداوند بال های فرشته را بر روی پشته ای از بال های دیگر گذاشت و گفت: بال هایت را به امانت نگه می دارم اما بترس که زمین اسیرت نکند زیرا که خاک زمینم دامنگیر است.
    فرشته گفت: باز می گردم و حتما باز می گردم!
    این قولی است که فرشته ای به خداوند می دهد.
    فرشته به زمین آمد و از دیدن آن همه فرشته بی بال تعجب کرد
    او هر که را که می دید به یاد می آورد زیرا او را قبلا در بهشت دیده بود
    اما نمی فهمید چرا این فرشته ها برای پس گرفتن بال هایشان به بهشت برنمی گردند
    روز ها گذشت و با گذشت هر روز فرشته چیزی را از یاد برد
    و روزی رسید که فرشته دیگر چیزی از آن گذشته دور وزیبا به یاد نمی آورد
    نه بالش را و نه قولش را!
    فرشته فراموش کرد فرشته در زمین ماند
    فرشته هرگز به بهشت برنگشت
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  7. #6
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض دختری دلش شکست

    دختری دلش شکست
    رفت و هر چه پنجره
    رو به نور بود
    بست

    ***
    رفت و هر چه داشت
    یعنی آن دل شکسته را
    توی کیسه زباله ریخت
    پشت در گذاشت

    ***
    صبح روز بعد
    رفتگر
    لای خاکروبه ها
    یک دل شکسته دید
    ناگهان توی سینه اش پرنده ای تپید
    چیزی از کنار چشم های خسته اش
    قطره قطره بی صدا چکید

    ***
    رفتگر برای کفتر دلش
    آب و دانه برد
    رفت و تکه های آن دل شکسته را به خانه برد

    ***
    سال هاست
    توی این محله با طلوع آفتاب
    پشت هر دری
    یک گل شقایق است
    چون که مرد رفتگر
    سال هاست
    عاشق است
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  8. #7
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض ایستگاه استحابت دعا

    یک نفر دلش شکسته بود
    توی ایستگاه استحابت دعا
    منتظر نشسته بود
    منتظر ولی, دعای او
    دیر کرده بود
    او خبر نداشت که دعای کوچکش
    توی چارراه آسمان
    پشت یک چراغ قرمز شلوغ
    گیر کرده بود
    *
    او نشست و باز هم نشست
    روزها یکی یکی
    از کنار او گذشت
    روی هیچ چیز و هیچ جا
    از دعای او اثر نبود
    هیچکس از مسیر
    رفت وآمد دعای او
    با خبر نبود
    با خودش فکر کرد
    پس دعای من کجاست؟
    او چرا نمی رسد؟
    شاید این دعا
    راه را اشتباه رفته است
    پس بلند شد
    رفت تا به آن دعا
    راه را نشان دهد
    رفت تا که پیش از آمدن برای او
    دست دوستی تکان دهد
    رفت
    پس چراغ چارراه آسمان سبز شد
    رفت وبا صدای رفتنش
    کوچه های خاکی زمین
    جاده های کهکشان
    سبز شد
    او از این طرف دعا از آن طرف
    در میان راه
    با هم آن دو روبه رو شدند
    دست توی دست هم گذاشتند
    از صمیم قلب گرم گفتگو شدند
    وای که چقدر حرف داشتند...
    *
    برف ها
    کم کم آب می شود
    شب
    ذره ذره آفتاب می شود
    و دعای هر کسی
    رفته رفته توی راه
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  9. #8
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض روی تخته سیاه جهان

    زنگ خورد
    ناظم صبح آمد سر صف
    توی برنامه صبحگاهی
    رو به خورشید گفت:
    باز هم
    دفتر مشق دیروز خط خورد
    و کتاب شب پیش را
    ماه
    با خودش برد
    *
    آی خورشید!
    روی این آسمان
    روی تخته سیاه جهان
    با گچ نور بنویس:
    زیر این گنبد گرد و کور و کبود
    آدمی زاد هرگز
    دانش آمور خوبی نبود.........
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  10. #9
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض و این آغاز انسان بود

    از بهشت که بیرون آمد داراییش فقط یک سیب بود.سیبی که به وسوسه آن را چیده بود و مکافات این وسوسه هبوط بود.
    فرشته ها گفتند:تو بی بهشت می میری.زمین جای تو نیست.زمین همه ظلم است و فساد.انسان گفت:اما من به خودم ظلم کرده ام.
    زمین تاوان ظلم من است.اگر خدا چنین می خواهد پس زمین از بهشت بهتر است..
    خدا گفت:برو و بدان جاده ای که تو را دوباره به بهشت می رساند از زمین می گذرد.زمینی آکنده از شر و خیر..آکنده از حق و باطل..از خطا و صواب و اگر خیر و حق و صواب پیروز شد تو باز خواهی گشت وگرنه..
    و فرشته ها همه گریستند.اما انسان نرفت.انسان نمی توانست برود.انسان بر درگاه بهشت وا مانده بود.می ترسید و مردد بود.و آن وقت خدا چیزی به انسان داد.چیزی که هستی را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.انسان دست هایش را گشود . خدا به او اختیار داد.
    خدا گفت:حال انتخاب کن.زیرا که تو برای انتخاب کردن آفریده شدی.برو و بهترین را بر گزین که بهشت پاداش به گزین کردن توست.
    عقل و دل و هزاران پیامبر نیز با تو خواهند بود تا تو بهترین را برگزینی.و آنگاه انسان زمین را انتخاب کرد.رنج و نبرد و صبوری را.
    و این آغاز انسان بود....
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

  11. #10
    مدیر بخش علوم انسانی
    تاریخ عضویت
    Apr 2014
    رشته تحصیلی
    مدیریت
    محل سکونت
    ایران
    ارسال ها
    3,736
    دریافت کتاب
    0
    اهدای کتاب
    0
    میزان امتیاز
    16298
    قدرت امتیاز دهی
    91

    پیش فرض باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی

    حتی اگر بسیار نحیف و ناتوانی، باز هم می توانی درهای بهشت را باز کنی. حتی اگر بی نهایت کوچک و ناچیزی، باز هم می توانی به ملکوت آسمان برسی. حتی اگر فقط یک روز فرصت داشته باشی، باز هم می توانی کاری بزرگ کنی، آنقدر بزرگ که هرگز کسی فراموشش نکند. اینها را پشه ای می گفت که روی برگی سبز بر بلندترین شاخه درختی در بهشت نشسته بود.

    پشه می گفت: آدم ها فکر می کنند تنها آنها می توانند به بهشت بیایند. اما اشتباه می کنند و نمی دانند که مورچه ها هم می توانند به بهشت بیایند. نهنگ های غول پیکر و کلاغ های سیاه ، گوسفندها و گرگ ها هم همینطور.
    یک عصای قدیمی، یک چاقوی زنگ زده، یک قالیچه نخ نما هم می تواند به بهشت بیاید، به شرط آنکه کاری کند، به شرط آنکه خدا را در چیزی یاری کند.
    پشه ها زود به دنیا می آیند و زود از دنیا می روند. مهلت بودنشان خیلی کم است. من ولی دلم می خواست در همین مهلت کوتاه با همین بال های نازک و کوچک تا جاودانگی پر بزنم. این محال بود و من به محال ایمان داشتم.
    سه روز از زندگی ام گذشته بود و من کاری نکرده بودم. دلم می خواست پشه ای باشم؛ مثل همه پشه ها. دلم نمی خواست دور آدم ها بچرخم و آواز بخوانم و از کلافگی شان لذت ببرم. دلم نمی خواست شب ها شبیخون بزنم و خواب را از چشم ها بگیرم. هرگز کسی را نیش نزدم و هرگز خونی را نخوردم و هرگز...
    دلم می خواست کاری کنم، به کسی کمکی کنم، جهان را بهتر کنم. اما همه به من می خندیدند، بادهای تند و تیز به من می خندیدند.
    تنها خدا بود که به من نمی خندید.
    و من دعا می کردم و تنها او را صدا می کردم.
    تا آن روز که خدا جوابم را داد و گفت: می خواهی کاری کنی، باشد، بیا و به پیامبرم کمک کن. نامش ابراهیم است.
    گفتم: خدایا! کاش می توانستم کمکش کنم. ولی ببین چقدر کوچکم، زوری ندارم. اما... اما چقدر دلم می خواست می توانستم روزی روی آستین پیامبرت بنشینم.
    خدا گفت: تو می توانی کمکش کنی.
    و آن وقت خدا از نمرود برایم گفت و نشانی قصرش را به من داد.
    من به آنجا رفتم و کوچکتر از آن بودم که نگهبانان مانع رفتنم شوند. ضعیفتر از آن بودم که سربازان به رویم شمشیر بکشند و ناچیزتر از آنکه هیچ جاسوسی آمدنم را گزارش کند.
    آدم ها هرگز گمان نمی کنند که پیشه ای بتواند مامور خدا باشد و دستیار پیامبر.
    نمرود را دیدم، بی خیال بود و سرگرم. چنان تیز بر او تاختم و چنان تند بر سوراخ بینی اش وارد شدم که فرصت نکرد دستش را حتی بجنباند.
    سه روز و سه شب یک نفس در آن حفره تاریک جنگیدم. با همه تاب و توانم، برای خدا و پیامبری که ندیده بودمش.
    و می شنیدم که نمرود نعره می زد و کمک می خواست. و می شنیدم که بیرون همهمه بود و غوغا بود. و می دانستم که هیچ کس نمی تواند به او کمک کند. و آن زمان که آرام گرفتم، نه بالی داشتم و نه تنی و نه نیشی.
    و نمرود ساعت ها بود که از پای درآمده بود.
    من مرده بودم و دیدم که فرشته ای برای بردنم آمد.
    فرشته مرا در دست های لطیفش گذاشت و گفت: تو را به بهشت می بریم. تو جنگجوی کوچک خدا بودی.
    یک روز دیگر ،
    یک برکت دیگر و فرصت دیگری برای زندگی

صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. خبر: استاد تار ایران درگذشت...
    توسط Elahe در انجمن اخبار موسیقی
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 02-05-2014, 19:11
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 05-09-2012, 18:12
  3. ویژه نامه: پیش بازی منچسترسیتی- منچستریونایتد؛ یک شهر و سه امتیاز
    توسط any در انجمن لیگ برتر انگلیس
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 30-04-2012, 10:15
  4. دو بازیکن ارمنستانی در آستانه پیوستن به پرسپولیس
    توسط Stamford در انجمن کانون هواداران پرسپولیس
    پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 05-12-2011, 12:59
  5. پاسخ ها: 0
    آخرين ارسال: 02-11-2011, 12:09

برچسب برای این موضوع

این مطلب را به اشتراک بگذارید

مجوزهای ارسال و ویرایش

  • شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید
  • شما نمی توانید به پست ها پاسخ دهید
  • شما نمی توانید فایل پیوست ضمیمه کنید
  • شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
تماس با مدیریت سایت پژوهشگران جوان ایران
جهت ارتباط با مديریت سایت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : Admin@pjiran.ir
Email : Ads@pjiran.ir
طراحي شده توسط : پژوهشگران
لينک هاي مرتبط با سایت پژوهشگران جوان

Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.1