چه غریب است .... حسی
که به بیگانه ... محبت بکنی
بی توجه به نسب ... بی توجه به مقام ...!

و ندانی که چرا ...!
و نپرسی زکجا آمده است ...
از چه رو ... شیفته کرداست تو را
یا کلید در قلبت ... زکجا آوردست ...!

چه عجیب است ... خدایا .... که مهار دل دردانه خود ...
در پی برق نگاهی ... دگر از کف بدهی
........................ ونخواهی بستانی آن را
............................ یانخواهی که طبیبی بروی
.................................. که علاج دل بیمار نماید شاید ...!

چه عجیب است خدایا .... چه عجیب ...!!
برق بر دیده من زد ... جگرم میسوزد ...

من جوان بودم و برنا .... طپش قلب خدایا زکجا ...؟

لرزش دست وتنم ... !
سستی و بیخودی از خویش،.... گرفتست مرا
در دلم آتش سوزنده .... چرا کرده سرا...؟

بر دردل شده ام ... خادم مهمان غریب
که شده صاحب خانه ... وبرون کرده مرا
.... واشارت بکند ... !
................... چون که عاشق شدی و زار .... بیا

من بپرسم که شما...؟؟
او بگوید که منم ... حاصل آن برق نگا ...!

آتشم .... آمده ام ذوب کنم .... ،جان وتنت
که بری سازمت از .... خویشتن و ما وشما ...!

نام من عشق بود ، ........ کنیه ام سوز و گداز
گاه با آتش سوزنده .... بیایم،گاه با شیوهء ناز
گاه شیرین بشوم .... تا دل فرهاد کنم ... رام خودم
گاه آتش بزنم عاشق زارم .... که شود عاشق باز ...!!

آه پس عشق تویی ...؟؟؟؟
آه پس عشق تویی .... که چنین شور به جانم زده ای ...؟
آه پس عشق تویی .... که شرر بر سرو پایم زده ای ...؟
آه پس عشق تویی ... ؟؟؟